او در محمل بودم . كبوتر صحرايى آمد و اطراف محمل او نشست و آواز خواند . رفتم آن را بگيرم كه حضرت بانگ زد : « جابر ! اين كار را انجام نده ، او به ما اهل بيت پناه آورده است » .
( 1 ) پرسيدم : از چه چيزى به شما شكايت مىكند ؟
فرمود : مىگويد : سه سال است در اين كوه تخم مىگذارد و مارى مىآيد و تخمهايش را مىخورد . از من خواست كه دعا كنم تا خدا آن مار را بكشد ، من هم دعا كردم و خدا آن را كشت .
بعد رفتيم تا اينكه وقت سحر شد . به من گفت : پياده شو اى جابر ! پياده شدم و افسار شتر را گرفتم . او نيز پياده شد و از راهى كه مىرفت ، متمايل گرديد و به سوى تپه شنى رفت . شنها را كنار زد در حالى كه مىگفت : « خدايا ! ما را سيراب و پاك گردان » در اين حال ، سنگى بلند و سفيدى پديد آمد و آن را برداشت . چشمهء صافى جوشيد ، وضو گرفتيم و از آن آشاميديم .
سپس به راه خود ادامه داديم . وقتى كه صبح شد ، نه آبادى بود و نه درختى .
حضرت به طرف درخت خشكى رفت و نزديك شد و فرمود : « اى نخل ! ما را از آنچه خدا در تو قرار داده ، سير گردان » به خدا قسم ! ديدم كه درخت ، خم شد تا اينكه ما از ميوهاش چيديم و خورديم . عرب باديهنشينى آنجا بود ، گفت : ساحرى مانند امروز نديدم ! امام باقر - عليه السّلام - فرمود : اى عرب ! ما اهل بيت پيامبر را تكذيب نكن ؛ چون نه ساحريم و نه كاهن ، بلكه نامهايى را به ما آموختهاند كه اگر با آنها خدا را بخوانيم ، هر چه بخواهيم داده مىشويم . و اگر دعا كنيم اجابت مىگردد « 1 » .
هامش
( 1 ) بحار الانوار : 46 / 248 ، حديث 38 .