حضرت فرمود : از اين بپرس .
( 1 ) پرسيدم : آيا ابو جعفر را ديدى ؟
گفت : آيا او نايستاده بود ؟
گفتم : از كجا فهميدى ؟
گفت : چگونه نفهمم در حالى كه او نور درخشنده است .
مىگويد : از او شنيدم كه به مردى از افريقا مىگفت : حال راشد چگونه است ؟
گفت : او را زنده و سالم ترك نمودم و به شما سلام مىرساند .
حضرت فرمود : خدا او را رحمت كند .
آن مرد پرسيد : مرده است ؟
حضرت فرمود : آرى .
پرسيد : چه وقت ؟
فرمود : دو روز بعد از آمدن تو .
آن مرد گفت : او كه مريض نبود و ناخوشى نداشت ! فرمود : هر كس از مرض و ناخوشى نمىميرد .
ابو بصير مىگويد : گفتم : اين مرد كيست ؟
حضرت فرمود : مردى است از دوستان و محبين ما .
سپس فرمود : آيا گمان مىكنيد براى ما در ميان شما چشمان بينا و گوشهاى شنوا نيست ؟ چه گمان بدى ! به خدا سوگند ! هيچ يك از اعمال شما بر ما پوشيده نيست . پس اعمال خوب را به حضور ما بياوريد و خودتان را به نيكى عادت دهيد . و از اهل نيكى باشيد و با آن شناخته شويد . به فرزندان و شيعيانم اين گونه وصيت مىكنم « 1 » .
هامش
( 1 ) بحار الانوار : 46 / 243 ، حديث 31 .