حضرت فرمود : بعد از اينكه توبه گرگان رفتى ، پدرت فوت كرد .
بعد پرسيد : حال برادرت چگونه است ؟
گفت : وقتى او را ترك كردم ، صالح و خوب بود .
فرمود : همسايهاش كه صالح نام دارد او را در روز فلان و ساعت فلان به قتل رسانده است . آن مرد گريست و استرجاع گفت .
حضرت فرمود : آرام باش ، آنها به بهشت رفتند و بهشت بهتر از جايى است كه قبلا بودند .
آن مرد گفت : من پسرم را در حالى كه درد شديدى داشت ، ترك نمودم و شما از او نپرسيديد .
حضرت فرمود : خوب شد . و عمويش دخترش را به ازدواج او در آورد . وقتى كه تو به او برسى ، او صاحب پسرى خواهد شد كه نامش على و شيعهء ماست ولى پسرت شيعهء ما نيست بلكه دشمن ماست .
آن مرد گفت : چاره چيست ؟
حضرت فرمود : او دشمن ماست . آن مرد ، در حالى كه سنگين بود از نزد آن حضرت ، رفت .
ابو بصير مىگويد : پرسيدم : اين مرد كيست ؟
فرمود : او مردى از اهل خراسان است كه شيعه و مؤمن مىباشد « 1 » .
سفارش امام باقر ( ع ) به اعمال نيك
( 1 ) 6 - ابو بصير مىگويد : با امام باقر - عليه السّلام - وارد مسجد شديم و مردم نيز وارد و خارج مىشدند . حضرت فرمود : از مردم بپرس آيا مرا مىبينند ؟
هر كس را ديدم از او پرسيدم : آيا ابو جعفر - عليه السّلام - را ديدى ؟
مىگفت : نه ، در حالى كه او ايستاده بود ، تا اينكه هارون مكفوف آمد و
هامش
( 1 ) بحار الانوار : 46 / 247 ، حديث 36 .