كردند ؟ ! از اين مسأله پوست بدنم جمع شده است .
( 1 ) آنگاه جبرئيل گفت : اى محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - ! من مأمور زلزله هستم اجازه بده كه زمين را بر آنها بلرزانم و صيحهاى بر آنها بزنم كه همهء آنان هلاك شوند .
حضرت فرمود : نه .
جبرئيل گفت : اى محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - ! اجازه بده اين چهل نفر موكل سر را هلاك كنم .
حضرت فرمود : اين كار را انجام بده . پس به يك - يك آنها مىدميد و هلاك مىشدند تا اينكه به من نزديك شد و گفت : مىشنوى و مىبينى ؟
حضرت فرمود : او را رها كن ، خدا او را نبخشد . پس مرا ترك كرد . سر را برداشتند و رفتند . و آن شب آن سر مبارك ، مفقود گرديد و خبرى از آن نشد . و عمر سعد به رى رفت ولى به سلطنت نرسيد و خداوند عمرش را به پايان برد و در راه هلاك شد .
اعمش مىگويد : به آن مرد گفتم از من دور شو تا آتش تو مرا نسوزاند . آن مرد رفت و ديگر خبرى از او ندارم « 1 » .
هامش
( 1 ) بحار الانوار : 45 / 184 ، حديث 38 .