پرسيد : فاطمه كيست ؟ ( 1 ) گفت : دختر محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - .
گفت : پيامبر شما ! يزيد گفت : آرى .
يهودى گفت : خدا به شما جزاى خير ندهد ، ديروز پيامبرتان بود ( و با او نبرد مىكرديد ) و امروز پسر دخترش را مىكشيد ؟ ! واى بر شما ! ميان من و داود پيامبر ، هفتاد و چند نسل فاصله است ، وقتى يهوديان مرا مىبينند ( به احترام جدّم ) تعظيم مىكنند .
سپس رو به طشت كرد و سر را بوسيد و گفت : « اشهد ان لا إله الّا اللَّه و انّ جدّك محمّدا - صلّى اللَّه عليه و آله - رسول اللَّه » و بيرون آمد . يزيد دستور داد تا او را بكشند .
بعد يزيد دستور داد سر مبارك را در مقابل مجلسى كه در آن شراب مىخورد ، در زير گنبدى نگهدارند و ما را بر آن نگهبان گذاشت . آنچه ديده بودم از قلبم خطور مىكرد و نمىتوانستم بخوابم . وقتى كه شب شد مجددا ما را بر آن سر ، نگهبان قرار داد . پس وقتى مقدارى از شب گذشت ، صدايى از آسمان شنيدم كه منادى گفت :
اى آدم ! هبوط كن . پس حضرت با ملائكه فراوانى ، هبوط كرد .
دوباره صدايى شنيدم ، باز منادى گفت : اى ابراهيم ! پايين بيا . او با جماعت زيادى از فرشتگان پايين آمد . براى سومين بار شنيدم كه منادى گفت : اى موسى ! فرود آى ، او هم با عدهاى از ملائكه فرود آمد .
مرتبه چهارم شنيدم كه منادى گفت : اى عيسى ! فرود آى ، عيسى نيز با فرشتگانى فرود آمد . باز از آسمان صدايى شنيدم كه منادى گفت : اى محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - ! هبوط كن ، پس آن حضرت با فرشتگان زيادى پايين آمد و ملائكه گرداگرد گنبد حلقه زدند . آنگاه پيامبر وارد آنجا شد و سر را برداشت .
در روايت ديگرى آمده است : حضرت محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - زير آن سر نشست و نيزه را برداشت و سر به آغوشش افتاد و آن را برداشت و نزد آدم ابو البشر آورد و فرمود : اى پدر ! و اى آدم ! آيا نمىبينى كه امتم بعد از من با فرزندم چه
الخرائج والجرائح ( جلوه هاى اعجاز معصومين ع ) ( فارسي ) — صفحة 426
مساهمون: قطب الدين الراوندي
ص٤٢٦