بار سوم آن دست برگشت و نوشت :
و قد قتلوا الحسين به حكم جور * و خالف حكمهم حكم الكتاب « 1 »
پس از غذا باز ماندم و گوارايم نشد . آنگاه راهب بالاى دير آمد و ديد كه نورى از آن سر ساطع است . بالاتر كه رفت سپاهى ديد ، به نگهبانان گفت : از كجا مىآييد ؟
گفتند : از عراق با حسين جنگيدهايم ! راهب گفت : پسر فاطمه ، پسر دختر پيامبرتان و فرزند پسر عموى پيامبرتان ؟
گفتند : بلى ! گفت : دستتان بريده باد ، اگر عيسى بن مريم پسرى داشت ما او را روى چشمانمان حمل مىكرديم . ولى من به شما نيازى دارم .
( 1 ) گفتند : حاجت تو چيست ؟
گفت : به رئيس خود بگوييد كه من ده هزار دينار دارم كه از پدرانم به ارث بردهام اين را از من بگيرد و در مقابل ، آن سر را تا وقت رفتن شما به من بدهد و هنگام رفتن باز به شما بر مىگردانم . جريان را به عمر سعد ، خبر دادند .
عمر گفت : دينارها را از او بگيريد و سر را تا وقت رفتن به او بدهيد . پس نزد راهب آمدند و گفتند : مال را بده تا سر را بدهيم . راهب ، دو كيسه كه در هر كدام پنج هزار دينار بود ، پايين فرستاد . عمر سعد كسى را خواست كه آنها را بشمارد و وزن كند . و بعد از وزن و شمارش ، به كنيزش سپرد و دستور داد كه سر را به راهب بدهند .
راهب سر را گرفت و شست و تمييز كرد با مشك و كافورى كه داشت معطرش نمود و در پارچهء ابريشمى پيچيد و روى زانويش نهاد و پيوسته نوحه مىگفت و گريه مىكرد تا اينكه صدايش كردند و سر را از او خواستند . گفت : اى سر ! به خدا سوگند ! فقط خودم را مالك هستم فرداى قيامت نزد جدّت محمّد - صلّى اللَّه عليه
هامش
( 1 ) يعنى : « حسين را با حكم جور كشتند و حكم آنها مخالف حكم كتاب خدا بود » .