خدا و رسولش هستى و اين روزها روزهاى حرام و در ماه بزرگى هستى ، پس چرا از بخشش خدا مأيوس مىشوى ؟
گفت : اى مرد ! گناهم بزرگ است .
( 1 ) گفتم : بزرگتر از كوه تهامه است ؟
گفت : آرى .
گفتم : به اندازهء كوههاى رواسى ؟
گفت : آرى ، اگر بخواهى به تو مىگويم .
گفتم : بگو .
گفت : بيا از حرم خارج شويم و از حرم بيرون رفتيم ، به من گفت : من يكى از كسانى هستم كه در آن لشكر شوم بودم . لشكر عمر سعد - عليه اللعنه - هنگام قتل حسين بن على - عليهما السّلام - بودم . و از آن چهل نفرى هستم كه سر حسين را از كوفه نزد يزيد بردند . وقتى كه آن را مىبرديم ، در راه شام بوديم كه در صومعهء راهب نصرانى ، پياده شديم و سر را هم بر نيزهاى نصب كرده بوديم و با آن نگهبانانى بودند . نشستيم و سفره پهن كرديم تا غذا بخوريم ، ناگهان دستى ديديم كه در ديوار « دير » مىنوشت :
أ ترجو أمة قتلت حسينا * شفاعة جده يوم الحساب « 1 »
مىگويد : از اين مسأله خيلى ترسيديم و بعضى از ما رفتند كه دست را بگيرند ، ولى غيب شد . همراهان باز سر غذا برگشتند ، مجددا دست نيز برگشت و مانند اوّل نوشت :
فلا و اللَّه ليس لهم شفيع * و هم يوم القيامة في العذاب « 2 »
باز همراهان من به طرف او رفتند ولى باز ناپديد شد . برگشتند كه غذا بخورند ،
هامش
( 1 ) يعنى : « آيا امتى كه حسين - عليه السّلام - را مىكشند ، اميدوارند تا جدّش در روز حساب ، آنها را شفاعت كند ؟ ! » .
( 2 ) يعنى : « نه ، به خدا ! براى آنها شفيعى نيست و روز قيامت در عذاب هستند » .