مىرفتم و به او ايمان مىآوردم .
( 1 ) گرگ گفت : من گوسفندانت را مىچرانم . پس چوپان نزد رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - آمد و مسلمان شد .
د - باز جابر ادامه داد كه : شتر « آل نجار » نيز سخن گفت : اين شتر اجازه نمىداد آنان به او نزديك شوند و مانع سوارشدنشان مىشد . هر حيلهاى كه به كار بردند نتوانستند راهى پيدا كنند . به ناچار ، پيامبر را از اين امر آگاه كردند . حضرت به سوى شتر رفت . وقتى كه شتر ، پيامبر را ديد آرام گرفت .
حضرت به طرف بنى نجار متوجه شد و فرمود : او از شما شكايت مىكند و مىگويد : به او علف كم مىدهيد اما زياد بر او بار مىكنيد .
گفتند : او چموش است و نمىتوانيم به آن دسترسى پيدا كنيم .
حضرت فرمود : نزد اهل خود برو . او نيز با حالت فروتنى و ذليلانه ، رفت .
ه - باز جابر گويد : آهو نيز سخن گفت . عدهاى او را شكار كرده و به پشت اسبشان بسته بودند . وقتى كه پيامبر از مقابل آن گذشت ، آهو ندا داد كه اى نبىّ خدا ! اى رسول خدا ! حضرت فرمود : اى حيوانى كه كمك مىطلبى ، چه مىخواهى ؟
آهو گفت : من دو كودك دارم كه به آنها شير مىدهم ، مرا رها سازيد تا بروم به فرزندانم شير بدهم و برگردم . حضرت او را رها ساخت و رفت . وقتى كه برگشت ديد آهو ايستاده است . حضرت در بندش كرد و به كاروانيان داد . آنان از احوال آهو پرسيدند ، حضرت سخنان آهو را به آنان گفت .
آنان گفتند : آن را به تو بخشيديم . پيامبر نيز آهو را آزاد كرد و آهو هم شهادتين را گفت « 1 » .
هامش
( 1 ) بحار الانوار : 17 / 412 ، حديث 42 .