بود كه عربى بيابانى برخاست و به سوى او رفت و پرسيد : آيا در عصر رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - ، هيچ حيوانى به سخن در آمد ؟
جابر گفت : آرى .
( 1 ) الف - پيامبر بر عتبة بن ابى لهب نفرين كرد و فرمود : « تو را سگ خدا به قتل برساند » روزى رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - به همراه عدهاى از اصحابش بيرون آمد تا اينكه در علفزارهاى مكه فرود آمديم . و عتبه مخفيانه دنبال پيامبر را گرفت تا اينكه آن حضرت را به قتل برساند ! و مردم نيز نمىدانستند . او در گردنهاى پشت سر پيامبر كمين كرد . وقتى كه شب شد ، شيرى آمد و عتبه را گرفت و او را از ميان كاروان بيرون برد و غرّش كرد كه تمام كاروانيان آن را شنيدند . آنگاه با زبان ساده گفت : اين عتبه پسر ابو لهب است كه مخفيانه از مكه خارج شده و گمان مىكرد كه محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - را خواهد كشت . سپس شير او را دريد و قطعه - قطعه كرد ولى چيزى از آن نخورد .
ب - باز جابر گفت : شبى عدهاى از قبيلهء « آل ذريح » شراب مىنوشيدند و آوازخوانها براى آنان مىخواندند و مشغول لهو و لعب بودند كه گاوى بالاى بلندى رفت و با زبان فصيح گفت : اى آل ذريح ! صيحهكنندهاى با زبان فصيح در ميان مكّه شما را به گفتن «
لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ
» دعوت مىكند ، پس دعوت او را اجابت كنيد . از اين رو مردم لهو و لعب را رها كردند و به سوى مكّه آمدند و به دين اسلام وارد شدند .
ج - همچنين جابر گفت : گرگ نيز سخن گفته است ؛ زيرا به طرف گلهاى آمد تا اينكه گوسفندى را ببرد ولى چوپان جلو او را گرفت و مانع شد ، ولى گرگ بسيار سماجت كرد كه چوپان گفت : شگفتا ! از اين گرگ .
گرگ گفت : كار شما از من شگفتآورتر است . محمّد بن عبد اللَّه قرشى ، در ميان مكّه شما را به گفتن «
لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ
» مىخواند و بهشت را براى شما ضمانت مىكند ، ولى شما دعوتش را نمىپذيريد ! چوپان گفت : اى كاش ! كسى پيدا مىشد و گوسفندان را مىچرانيد و من