آنگاه حضرت به سنگى اشاره كرد تا غلت بخورد . سنگ غلت خورد ( و آمد ) حضرت به مخاطبش فرمود : بگير و نزديك كن تا دوباره آنچه را كه كوه شهادت داد آن را بشنوى ؛ چون اين سنگ نيز جزئى از آن كوه است .
پس آن مرد سنگ را گرفت و نزديك گوشش برد . سنگ به نطق آمد و آنچه را كوه گفته بود ، بازگو كرد .
آن مرد به پيامبر اكرم گفت : آنچه را گفتى انجام بده . پس رسول اكرم دور شد و به فضاى بازى رفت و ندا داد : اى كوه ! به حق محمّد و خاندان پاكش تو را قسم مىدهم كه به اذن خدا از جاى خود كنده شوى و به سوى من بيايى . در اين هنگام ، كوه لرزيد و مانند اسب تندرو ، نزد پيامبر آمد و ندا داد كه من شنوندهء تو هستم و در اطاعت تو مىباشم ، به من فرمان بده .
آنگاه حضرت فرمود : اينها به من پيشنهاد كردهاند كه دستور بدهم تو از بيخ كنده شوى و دو نيمه گردى و بالاى تو پايين و پايين تو بالا قرار بگيرد . پس كوه دو نيمه شد و پايينش بالا و بالايش پايين قرار گرفت . و فرعش اصل شد . سپس كوه ندا داد : آيا اين معجزهاى كه مىبينيد غير از آن معجزات موسى - عليه السّلام - است كه خيال مىكنيد به آن ايمان داريد ؟
مردى از آنها گفت : اين مردى است كه عجايب براى او ممكن مىشود .
كوه ندا داد : اى دشمنان خدا ! با آنچه كه گفتيد : پيامبرى موسى - عليه السّلام - را باطل كرديد ؛ چون كوه روى آنها مانند سايه ايستاده بود ، پس مىگوييد اين مردى است كه عجايب را انجام مىدهد ! پس حجّت بر آنها تمام شد ولى اسلام نياوردند ! ! « 1 » .
حكايت جابر از سخن گفتن حيوانات
( 1 ) 18 - وليد بن عباده روايت مىكند كه : جابر بن عبد اللَّه در مسجد ، مشغول نماز
هامش
( 1 ) بحار الانوار : 9 / 312 ، حديث 11 .