و از جمله چيزهايى كه براى پسرش وصيت كرد اين بود كه : « اگر اهليت داشتى ، نصف ملك را خرج خود نما و بقيهء آن به مولايم تعلق دارد » .
هنگامى كه روز چهلم رسيد و سپيدهء صبح طالع گرديد ، قاسم مرد . وقتى عبد الرحمن اين گونه ديد ، پا برهنه در بازارها مىدويد و مىگفت : « اى آقا و سرور من ! » مردم به او ايراد گرفتند . گفت : ساكت باشيد ، آنچه من ديدهام شما نديدهايد . بعد از آن ، مذهب تشيع را اختيار كرد و از اعتقاد قبلى خود ، دست برداشت .
بعد از مدت كمى ، از سوى امام زمان - عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف - نامهاى به حسن ، پسر قاسم رسيد كه در آن نوشته شده بود : « خداوند اطاعتش را به تو الهام كرد . و از عصيانش دور نگهداشت . و اين همان چيزى است كه پدرت از خداوند خواسته بود » « 1 » .
حكايت محمّد بن هارون
( 1 ) 11 - محمّد بن هارون مىگويد : به امام زمان - عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف - پانصد دينار بدهكار بودم . اما تنگ دست بودم و پول نداشتم . با خود گفتم : من ظروفى دارم كه آنها را به 530 دينار خريدهام ، آنها را به قيمت پانصد دينار ، عوض قرضهايم به امام - عليه السّلام - مىدهم . ولى در اين باره به هيچ كس چيزى نگفتم .
آنگاه امام زمان - عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف - به محمّد بن جعفر نوشت :
« ظرفها را عوض پانصد دينار قرضى كه محمّد بن هارون به ما دارد ، از او بگير » « 2 » .
نصبكنندهء حجر الأسود
( 2 ) 12 - ابو القاسم جعفر بن محمّد مىگويد : در سال 339 هجرى ، به قصد حجّ ،
هامش
( 1 ) بحار : 51 / 313 ، حديث 37 .
( 2 ) كافى : 1 / 524 ، حديث 28 .