نگاه كند فرمود :
« به او بگو : از اين مرض خوفى براى تو نيست . و آن چيزى كه از او فرارى نيست ، بعد از سى سال مىباشد » .
راوى مىگويد : چنان دهشتى به من حاكم شده بود كه نمىتوانستم هيچ گونه حركتى بكنم . تا اينكه مرا ترك كرد و رفت .
ابو القاسم ، اين جمله را فهميد . و هنگامى كه سال 369 هجرى رسيد ، مريض شد و كارهايش را جور كرد و به فكر تجهيز و قبر خود افتاد . و وصيّت خود را نوشت .
و در اين مورد ، زياد كوشش مىكرد .
به او گفتند : از چه مىترسى ؟ اميدواريم كه خدا سلامتى را به تو مرحمت فرمايد . پس براى تو خوفى نيست .
ابو القاسم گفت : اين همان سالى است كه مرا از آن ترساندهاند . و در همان مرض هم مرد « 1 » .
فرزند ، بازوى پدر است
( 1 ) 13 - عيسى بن صبيح مىگويد : امام حسن عسكرى - عليه السّلام - در زندان بر ما وارد شد و من او را مىشناختم . به من گفت : تو 65 سال و يك ماه و دو روز ، عمر دارى . و من كتاب دعايى داشتم كه تاريخ تولدم در پشت آن نوشته شده بود . به آن نگاه كردم كه همان گونه يافتم . بعد حضرت از من پرسيد : آيا صاحب فرزندى شدهاى ؟
گفتم : نه .
حضرت ، دعا كرد و فرمود : خدايا ! به او فرزندى بده كه بازويش باشد . و چه خوب است كه كمك و يار و بازوى انسان ، فرزندش باشد . و به اين شعر تمثل جست :
هامش
( 1 ) بحار : 52 / 58 ، حديث 41 .