نشاند . و با ما غذا خورد و بعد دستهاى خويش را شستيم . آنگاه آن مرد برخاست و نامهاى از جعبهاش بيرون آورد و به قاسم داد . و قاسم ، نامه را گرفت و بوسيد و به كاتبش كه « ابو عبد اللَّه بن ابى سلمه » نام داشت ، داد تا بخواند . وقتى كه كاتب نامه را باز كرد و خواند ، گريست تا اينكه قاسم گريهء او را احساس كرد . پرسيد : اى ابو عبد اللَّه ! خير باشد ، آيا در آن چيزى هست كه تو را ناراحت كرده است ؟
گفت : خير .
( 1 ) پرسيد : پس در آن چه نوشته است ؟
گفت : چهل روز بعد از رسيدن اين نامه ، تو از دنيا خواهى رفت . و بعد از نه روز از وصول اين نامه تو مريض خواهى شد . و بعد از اين ، خداوند بينايى تو را به تو باز مىگرداند و تو هفت برابر ثواب خواهى داشت .
قاسم پرسيد : آيا در اين هنگام ، دينم سالم است ؟
گفت : دينت سالم خواهد بود .
در اين هنگام قاسم خنديد و گفت : بعد از اين عمر ( طولانى ) ، ديگر چه آرزويى دارم ؟
آن مرد برخاست و از توبرهاش سه لنگ ، يك برد يمانى قرمز ، يك عمامه دو پارچه و يك دستمال بيرون آورد . و قاسم آنها را گرفت . و قبل از آن هم پيراهنى داشت كه امام على النقى - عليه السّلام - به او خلعت داده بود .
و قاسم در امور دنيا دوستى داشت كه ناصبى بود ، به نام عبد الرحمن . او به خانه آمد . پس قاسم گفت : نامه را براى او بخوانيد ، چون دوست دارم او هدايت شود .
گفتند : اين چيزى است كه برخى از شيعيان آن را قبول نمىكنند تا چه رسد به عبد الرحمن . ولى قاسم نامه را بيرون آورد و گفت : برايش بخوانند تا برسد به جايى كه وقت مرگ را تعيين كرده است .
عبد الرحمن رو به قاسم گفت : از خدا بترس ! تو در دين خود ، مرد دانايى هستى . و خداوند متعال مىفرمايد :
وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ ما ذا تَكْسِبُ غَداً وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ