من كان ذا عضد يدرك ظلامته * انّ الذّليل الّذي ليست له عضد « 1 »
گفتم : آيا شما هم فرزندى داريد ؟
فرمود : به خدا سوگند ! من فرزندى خواهم داشت كه زمين را پر از عدل و داد خواهد كرد . ولى اكنون وجود ندارد . و باز به شعر ديگر تمثّل كرد و چنين فرمود :
لعلّك يوما ان ترانى كأنّما * بنى حوالىّ الاسود اللوابد « 2 »
فان تميما قبل ان يلد الحصى * اقام زمانا و هو في النّاس واحد « 3 »
حلّ اختلاف ابو غالب با همسرش
( 1 ) 14 - ابو غالب زرارى روايت مىكند كه : در كوفه با زنى از طايفهء « بنى هلال » - كه لباس خزّ مىفروختند - ازدواج كردم . و خيلى به او محبت پيدا نمودم .
روزى ميان ما مرافعهاى رخ داد و من خشمگين شدم . و اين خشم من منجر شد كه او از خانه برود . چون او در طايفهء خود داراى مكنتى بود ، ديگر برنگشت . و من از اين مسأله خيلى ناراحت شدم . لذا آماده گشتم تا به مسافرت بروم . با پيرمردى از نزديكان آن زن به سوى بغداد روانه شديم . و در آنجا كارهايمان را انجام داديم . و به خانهء ابو القاسم بن روح - كه خود را از خليفه مخفى نموده بود - رفتيم . و سلام كرديم .
ابو القاسم ، مقابل من كاغذى نهاد و گفت : اگر حاجتى دارى در اينجا اسمت را بنويس . من نيز اسم خود و اسم پدرم را نوشتم . كمى نشستيم و بعد ، از او خداحافظى كرديم . و به سوى سامرّا روانه شديم . و آنجا هم زيارت كرديم و برگشتيم . و به خانه ابو القاسم آمديم . او آن نامه را بيرون آورد و آن را با نوشتههاى
هامش
( 1 ) يعنى : « هر كس كه ياورى داشته باشد ، گرفتارى او را مىفهمد ( و او را يارى مىكند ) و ذليل كسى است كه ياور ندارد » .
( 2 ) يعنى : « شايد تو ، روزى مرا ببينى كه پسرم در كنار من چون شير ايستاده است . چون تميم ، قبل از اينكه سنگ ريزههاى زيادى باشند ، در ميان مردم تنها بود » .
( 3 ) وسايل : 15 / 99 ، حديث 2 .