از تولد امام زمان - عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف - خدمت آن حضرت رسيدم و عطسه نمودم . حضرت به من فرمود : يرحمك اللَّه .
مىگويد : خوشحال شدم ؛ چون حضرت مرا دعا كرد .
آنگاه فرمود : آيا نمىخواهى در بارهء عطسه مژدهاى به تو بدهم ؟
گفتم : آرى ، سرورم ! فرمود : « عطسه » سه روز انسان را از مرگ در امان نگه مىدارد « 1 » .
داستان قاسم بن علاء
( 1 ) 10 - ابو عبد اللَّه صفوانى مىگويد : قاسم بن علاء را ديدم كه 117 سال از عمر او گذشته بود . هشتاد سال بينا بود و بعد از آن ، بينايى خود را از دست داد . امام على النقى و امام حسن عسكرى - عليهما السّلام - را درك كرده بود . چشمان نابيناى او قبل از هفت روز به مرگش ، دوباره سالم گرديد .
قصّهاش از اين قرار بود كه مىگويد : من در شهر « ارّان » آذربايجان بودم . و پيوسته نامهها و توقيعات صاحب الامر - عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف - به او مىرسيد . و بعد از او هم به ابو جعفر عمرى و پس از وى هم به ابو القاسم بن روح مىرسيد .
دو ماه نامه نرسيد و قاسم بن علاء از اين مسأله ، ناراحت و مضطرب بود . من نزد او بودم و غذا مىخورديم كه دربان آمد و مژده داد كه پيك عراق آمد اما بيش از اين چيزى نگفت . قاسم به سجده افتاد . سپس مردى ميان سال ، با قامتى كوتاه وارد شد كه اثر راه در او ديده مىشد . و جبهاى پشمى بر تن و كفشى بند دار در پا داشت . و روى دوشش توبرهء اسب بود .
وقتى كه او وارد شد ، قاسم برخاست و او را بوسيد و توبره را از او گرفت و بر زمين نهاد . سپس آب خواست و در طشت ، دستهاى او را شست و نزد خويش
هامش
( 1 ) بحار : 52 / 30 ، حديث 24 .