عسكرى - عليه السّلام - بسيار ناراحت شدم . نزد پدرم مقدار زيادى از بيت المال جمع شده بود كه آنها را به كشتى منتقل كرد و مىخواست به طرف عراق برود . من هم براى بدرقهء او رفته بودم كه همان جا مريض شد و گفت : مرا برگردان اين مرض موت است . و در بارهء اين مال از خدا بترس . وصيّت كرد و سپس از دنيا رفت .
با خود گفتم : پدرم به چيزى كه درست نباشد وصيّت نمىكند . اين مال را به عراق مىبرم . اگر در آنجا كسى را كه بايد مال را به او بدهم ، يافتم به او مىسپارم و اگر نيافتم ، انفاقش مىكنم . ولى در اين باره به كسى چيزى نگفتم . در نزديكى ساحل ، خانهاى كرايه كردم و چند روز آنجا ماندم تا اينكه شخصى با نامهاى پيش من آمد كه در آن نوشته بود :
« اى محمّد ! همراه تو اين مقدار مال است » . و تمام خصوصيات آنها را توضيح داده بود . در حالى كه خود من هم مانند او نمىدانستم . مال را به آن شخص دادم .
و چند روز همين طور بودم و كسى از احوالم نمىپرسيد لذا از اين مسأله غمگين بودم .
و مجددا نامهاى به اين مضمون رسيد كه : « ما تو را به جاى پدرت منصوب نموديم . بنا بر اين خدا را شكر كن » « 1 » .
تقاضاى كفن از امام زمان ( عج )
( 1 ) 6 - ابو عقيل مىگويد : على بن زياد صيمرى ، نامهاى به امام زمان - عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف - نوشت و از آن حضرت براى خود كفنى خواست .
امام - عليه السّلام - در پاسخ نوشت : تو در سال هشتاد ، نياز به كفن پيدا مىكنى .
پس على بن زياد در سال هشتاد از دنيا رفت . و قبل از اينكه او بميرد ، حضرت براى او كفنى فرستاد « 2 » .
هامش
( 1 ) بحار : 51 / 364 ، حديث 12 .
( 2 ) كافى : 1 / 524 ، حديث 27 .