و همچنين نوشتهاى كه مىخواهى به فارس به روى ، به آنجا برو . خدايت تو را حفظ كند و خير و نيكى را همراهت نمايد . و ان شاء اللَّه با سلامتى و امنيّت وارد مصر مىشوى . به دوستان ما سلام برسان و آنها را به تقواى الهى و اداى امانت ، دعوت كن . و به آنان بگو كه : هر كس اسرار ما را فاش نمايد ، دشمن ما محسوب مىشود .
راوى مىگويد : وقتى كه نامه را خواندم ، منظور حضرت را متوجه نشدم . به بغداد كه رسيدم ، تصميم داشتم به فارس بروم اما وسايل سفر به فارس مهيا نشد . لذا به مصر رفتم در اين هنگام ، فهميدم كه امام - عليه السّلام - مىدانسته است كه من به فارس نخواهم رفت « 1 » .
مرگ معتز
( 1 ) 28 - محمّد بن عبد اللَّه مىگويد : وقتى به سعيد دستور دادند تا ابو محمّد - عليه السّلام - را به كوفه ببرد ، ابو الهيثم نامهاى بدين مضمون به او نوشت : خبرى رسيده كه ما را نگران كرده است . اما بعد از سه روز ، دوباره چنين نوشت كه : فرج و گشايش حاصل گرديد . پس روز سوم ، معتز به قتل رسيد .
مىگويد : روزى يكى از غلامان كوچك امام على النقى - عليه السّلام - گم شد و هر چه تفحص نمودند ، او را نيافتند . لذا جريان را به حضرت ، خبر دادند .
حضرت فرمود : برويد بركه را نگاه كنيد . وقتى رفتند ، ديدند آن غلام در حوض افتاده و غرق شده است .
و روزى در حالى كه ابو محمّد - عليه السّلام - كوچك بود در آب چاه افتاد . امام على النقى - عليه السّلام - در حال نماز بود و زنها داد و فرياد به راه انداختند .
حضرت وقتى كه سلام نماز را داد ، فرمود : خوف نكنيد ! نگاه كردند ديدند كه آب چاه تا لب چاه رسيده و ابو محمّد - عليه السّلام - روى آن بازى مىكند « 2 » .
هامش
( 1 ) بحار : 3 / 181 ، حديث 4 .
( 2 ) بحار : 50 / 274 ، حديث 45 .