دستش شير دوشيده شده خارج شد و طشت پر گشت . سپس فرمود : قطع كن . قطع كردم و دستش را بست . و براى من يك جا لباسى و پنجاه دينار آورد و فرمود : بگير و ما را ببخش و برو . من هم گرفتم و گفتم : سرورم ! ديگر امرى ندارند ؟
فرمود : چرا ، با كسى كه از دير عاقول ، همراه تو مىشود با او خوب رفتار كن .
پس نزد بختيشوع رفتم و قضيه را براى او نقل نمودم .
( 1 ) بختيشوع گفت : دانشمندان اتّفاق دارند كه در بدن انسان ، بيشتر از هفت من « 1 » خون وجود ندارد . و اين طور كه تو حكايت كردى ، از چشمه هم خارج شود ، جاى تعجب است . شگفتتر از آن خارج شدن شير مىباشد .
بختيشوع ، مدتى فكر كرد و من هم سه شبانه روز كتابها را مطالعه مىكردم تا شايد مطلبى در مورد اين قضيه پيدا كنم ولى چيزى نيافتم . سپس بختيشوع به من گفت : در عالم مسيحيت ، داناتر از راهب دير عاقول ، كسى در طب باقى نمانده است . نامهاى براى او نوشت و جريان را براى او شرح داد . و آن نامه را توسط من به سوى او روانه ساخت . من هم رفتم تا به دير او رسيدم . وى را صدا زدم از پنجره نگاه كرد و گفت : چه كسى هستى ؟
گفتم : شاگرد بختيشوع .
گفت : چيزى با خودت آوردهاى ؟
گفتم : آرى ، زنبيلى را با طناب آويزان كرد و نامه را در آن گذاشتم سپس بالا كشيد . و همين كه نامه را خواند پايين آمد و گفت : تو آن مرد را فصد كردى ؟
گفتم : آرى .
گفت : خوشا به حال مادرت ! و سوار مركبش شد و با هم آمديم . هنگامى كه به سامرّا رسيديم ، هنوز يك سوم از شب مانده بود . گفتم : دوست دارى به كجا به روى ، خانهء استاد ما يا خانهء آن مرد ؟
گفت : خانهء آن مرد .
هامش
( 1 ) هر من دو رطل ، و هر رطل 70 مثقال است .