آرزوى انگشترى از امام ( ع )
( 1 ) 15 - ابو محمّد طبرى مىگويد : آرزو داشتم انگشترى از امام على النقى - عليه السّلام - نزد من باشد . ناگهان نصر ؛ خادم امام - عليه السّلام - دو درهم براى من آورد . من از آن دو درهم انگشترى ساختم و به دستم نمودم . سپس به مجلسى وارد شدم كه آنجا شراب مىنوشيدند . به من هم اصرار كردند تا اينكه يك پيمانه يا دو پيمانه از آن را نوشيدم . انگشتر به انگشتم تنگ بود و نمىتوانستم براى وضو آن را بچرخانم . وقتى كه صبح شد ، آن انگشتر را گم كرده بودم . از اين رو متوجه شدم و توبه نمودم « 1 » .
وحشت خليفهء عباسى از امام ( ع )
( 2 ) 16 - خليفهء عباسى « 2 » در سامرّا به لشكرش - كه نود هزار سوار از تركان بود - دستور داد كه هر كدام خرجين اسبش را پر از خاك قرمز نموده و در وسط بيابان ، در يك جا بريزند تا تپهاى درست شود . آنها هم فرمان او را اجرا كردند . وقتى كه آن خاكها مثل كوهى شدند ، خليفه بالاى آن رفت . و از امام على النقى - عليه السّلام - هم خواست تا بالا رود . به حضرت گفت : اينجا احضارت نمودم تا سواران مرا ببينى ! و دستور داده بود كه تمام نيروهايش ، لباسهاى جنگى بپوشند و مسلح باشند .
از اين رو سپاه ، با بهترين زينت و با تمام عده و با رعب و هيبت ، حاضر شده بودند .
( و هدفش از اين كار اين بود كه دشمنانش را بترساند . و از امام - عليه السّلام - وحشت داشت كه نكند او به يكى از افراد اهل بيت پيامبر بگويد تا بر عليه خليفه قيام كند ) .
هنگامى كه امام - عليه السّلام - اين مانور را ديد ، فرمود : مىخواهى من هم
هامش
( 1 ) بحار : 50 / 155 ، حديث 43 .
( 2 ) خليفه ، همان متوكل بود و بعضىها مىگويند واثق بوده است ، ( مترجم ) .