گفتم : من چه مىدانم موسى بن جعفر كيست و كجاست ؟ تو اى امير المؤمنين ! بهتر از من او را مىشناسى و جايش را مىدانى .
هارون گفت : او را به زندان ببريد . وقتى در زندان بودم يكى از شبها همه خواب بودند و من بيدار و نشسته بودم . صدايى شنيدم كه مرا صدا مىكند . لبيك گفتم .
گفت : به اينجا افتادهاى ؟
گفتم : آرى ، مولاى من ! فرمود : برخيز و پشت سر من بيا . من هم برخاستم و خارج شديم . وقتى به راهى رسيديم فرمود : اى صالح ! سلطنت و قدرت واقعى نزد ماست كه خدا عنايت كرده است .
گفتم : مولاى من ! از شر اين طاغوت به كجا پناه ببرم ؟ ! فرمود : به شهر خودت برگرد ، ديگر هرگز دست او به تو نمىرسد .
صالح مىگويد : به طبرستان برگشتم و به خدا قسم كسى از من نپرسيد كجا بودى و نفهميد كه زندان بودم يا جاى ديگر « 1 » .
تأمين توشه و زاد
( 1 ) 20 - اسماعيل بن سالم مىگويد : على بن يقطين و اسماعيل بن احمد ، شخصى را به سوى من فرستادند و گفتند : اين پولها را بگير و به كوفه برو و با فلانى ملاقات كن و دو مركب بخريد . سپس با نامهها و آنچه از اموال به شما سپرده شده ، به مدينه برويد و آنها را به موسى بن جعفر تحويل دهيد . ما هم همين كار را كرديم تا به بطن رمّه « 2 » رسيديم و علف خريديم و آنها را جلو مركبها گذاشتيم و خودمان نيز نشستيم و غذا خورديم . در اين حال بوديم كه امام موسى - عليه السّلام - سوار بر استر و
هامش
( 1 ) بحار : 48 / 66 ، حديث 87 .
( 2 ) صحراى معروفى است در بالاى نجد ( معجم البلدان ، ج 1 ، ص 449 ) .