گفت : بخاطر اشتياق ديدار آقايم گريه مىكنم . نامه را گشود و آن را خواند .
سپس سرش را بلند كرد و گفت : اى بكّار ! دزد به خانهات آمده است ؟
گفتم : آرى .
گفت : هر چه در دكان داشتهاى برده است ؟
گفتم : آرى .
گفت : خداوند عوض آن را به تو داده است . مولايم به من دستور داده است هر چه از دكانت به سرقت رفته . آن را جبران كنم . چهل دينار به من داد . و من تمام چيزهايى را كه در دكان بود ، قيمت كردم كه چهل دينار شد . سپس نامه را باز كرد ديدم در آن نوشته شده است : چهل دينار قيمت آنچه كه از دكان « بكّار » دزد برده است به او پرداخت نما « 1 » .
امام ( ع ) و خبر از مرگ زندانبان
( 1 ) 14 - اسحاق بن عمّار حكايت مىكند كه : چون هارون الرشيد ، امام موسى بن جعفر - عليه السّلام - را زندانى كرد ، دو تن از شاگردان ابو حنيفه به نامهاى ابو يوسف و محمّد بن حسن به ملاقات آن حضرت در زندان رفتند . و قصدشان اين بود كه حضرت را امتحان كنند و از او حلال و حرام ، سؤالاتى كنند . تا پايهء معلومات حضرت ، برايشان مشخص شود ! پس يكى از آنان به ديگرى گفت : ما بر دو حال خارج نيستيم يا مساوى و يا شبيه و مماثل او هستيم . پس مقابل حضرت ، نشستند ، هنوز مذاكرهاى نشده بود كه مردى كه از طرف سندى بن شاهك يهودى ، مأمور زندان بود ، خدمت حضرت آمد و گفت : نوبت من تمام شده و به مرخّصى مىروم ، اگر حاجتى داريد بگوييد تا وقتى مجددا نوبت من گرديد ، آن را انجام دهم .
حضرت فرمود : حاجتى ندارم . بعد از اينكه آن مرد رفت ، حضرت به ابو يوسف و محمّد بن حسن فرمود : عجيب است از كسى كه امشب خواهد مرد ، از من
هامش
( 1 ) بحار : 48 / 62 ، حديث 82 .