به درون خانه رفتم و به زن گفتم : كفشهايت را بپوش و برو بيرون . و او هم بساطش را جمع كرد و رفت . ديدم موفّق دم در است به من گفت : درب را ببند ، درب را بستم . هنوز پشت درب بودم كه شنيدم مردى به آن زن مىگويد : چكار كردى و چرا به اين زودى بيرون آمدى مگر نگفتم بيرون نيا ؟
زن گفت : فرستادهء جادوگر باعث شد كه مرا بيرون كند .
شب نزد امام - عليه السّلام - رفتم ، امام فرمود : آن زن از بنى اميّه بود و آنها توطئه كرده بودند كه او را در خانهء تو دستگير كنند و آبروى تو را ببرند . خدا را شكر كن كه اين بلا را از تو برگرداند .
سپس امام كاظم فرمود : با دختر فلانى - كه از موالى ابو ايوب انصارى است - ازدواج كن كه خير دنيا و آخرت تو در آن است .
من نيز با او ازدواج كردم و همانطور كه امام فرموده بود ، شد .
راهنمايى امام كاظم ( ع )
( 1 ) 12 - على بن ابى حمزه مىگويد : امام - عليه السّلام - مرا به دنبال كارى فرستاد . وقتى كه برگشتم ديدم متعب دم درب ايستاده است . گفتم : بر امام بگو كه من اينجا هستم . وقتى كه او رفت زنى از كنارم گذشت . با خود گفتم ، اگر به معتّب نگفته بودم ، دنبال آن زن مىرفتم و او را صيغه مىكردم .
در اين هنگام معتّب بيرون آمد و گفت : بيا داخل . وارد شدم ديدم امام بر سجاده نشسته است . با دستش از زير سجاده كيسهاى بيرون آورد و به من داد و فرمود : برو دنبال آن زن كه الآن در دكان فلان كس در بقيع منتظر تو مىباشد . من پولها را گرفتم و به طرف بقيع رفتم و آن زن را در همان جايى كه امام فرموده بود ، ديدم . به من گفت : اى بندهء خدا ! مرا معطل كردى .
گفتم : من ؟
گفت : آرى ، پس با او رفتيم و او را به عقد خود در آوردم « 1 » .
هامش
( 1 ) بحار : 48 / 62 ، حديث 81 .