فرمود : على .
( 1 ) گفت : تو فرزند كسى هستى كه در عبرانى اسمش « اليا » است و در عربى « على » ؟
فرمود : آرى .
پرسيد : فرزند كداميك از پسرانش هستى ؛ شبّر يا شبير ؟
فرمود : شبير .
در اين هنگام پيرمرد ، شهادتين را جارى ساخت و مسلمان شد .
امام صادق - عليه السّلام - مىفرمايد : از آنجا رفتيم تا بر هشام بن عبد الملك وارد شديم و او از تخت ، پايين آمد و ما را استقبال كرده و گفت : مسألهاى روى داد و هيچ يك از دانشمندان ، نتوانستند جواب دهند و آن اينكه : اگر امتى امام واجب الإطاعهء خود را بكشند ، خدا چه نشانهاى به آنها نشان مىدهد ؟
پدرم فرمود : اگر اين گونه شوند ، در آن هنگام هر سنگى را بلند كنند زير آن خون تازه مىيابند .
هشام ، سر پدرم را بوسيد و گفت : راست گفتى . روزى كه جدّت على بن ابى طالب كشته شد ، سنگى نزد درب خانهء پدرم مروان بود ، دستور داد تا آن را بلند كنند ، زير آن سنگ ، خون تازهاى ديديم كه مىجوشيد . من نيز در باغى حوض بزرگى داشتم كه اطرافش با سنگهاى سياه چيده شده بود . روزى دستور دادم كه آنها را بردارند و به جايش سنگهاى سفيد بگذارند ، كه ديدم از زير آنها خون تازه جوشيد . بعد فهميدم كه در همان روز ، حسين بن على - عليهما السّلام - كشته شده است . سپس رو به پدرم نمود و گفت : اگر مىخواهى همين جا بمان ، همه چيز را در اختيارت مىگذاريم و اگر هم مىخواهى ، مىتوانى برگردى .
پدرم فرمود : خير ، ما به سوى قبر جدّم بر مىگرديم . پس هشام اجازهء برگشتن داد . اما پيش از ما كسانى را به آباديها و شهرهاى مسير ما فرستاده بود تا به مردم بگويند به ما جا و آب و غذا ندهند ، تا ما از تشنگى و گرسنگى از پا درآييم .
ما از شام در آمديم و به سوى مدينه روانه شديم . به هر منزلى كه مىرسيديم
الخرائج والجرائح ( جلوه هاى اعجاز معصومين ع ) ( فارسي ) — صفحة 230
مساهمون: قطب الدين الراوندي
ص٢٣٠