شكارچى گفت : يا ابن رسول اللَّه ! من جرأت اين كار را ندارم .
حضرت فرمود : پس بچه آهو را بده تا به او شير دهد و برگرداند . و شكارچى نيز پذيرفت و بچه آهو را آورد . وقتى كه آهو بچهاش را ديد همهمهاى كرد و اشك از چشمانش سرازير گرديد .
حضرت فرمود : اى شكارچى ! بخاطر من بچهاش را به او ببخش . شكارچى هم قبول كرد . آهو با بچهاش مىرفت و مىگفت : گواهى مىدهم كه شما از خاندان رحمت هستيد و بنى اميّه از خاندان لعنت « 1 » .
تكلّم امام سجّاد ( ع ) با آهو
( 1 ) 4 - امام باقر - عليه السّلام - از پدر بزرگوارش نقل مىكند كه : پدرم با عدّهاى از خاندان و يارانش به باغى رفتند . دستور داد تا سفرهاى گسترده شود . وقتى خواستند مشغول خوردن شوند ، آهويى از طرف صحرا آمد و ناله كنان نزد پدرم رفت . از پدرم پرسيدند : اى پسر رسول خدا ! اين آهو چه مىگويد ؟
حضرت فرمود : او مىگويد سه روز است كه چيزى نخوردهام ، دست به او نزنيد تا بگويم با ما غذا بخورد . آنها قبول كردند . حضرت آهو را خواند و آهو مشغول خوردن گشت اما يكى از ياران امام ، دست بر پشت آهو ماليد كه سبب فرار آهو گرديد .
پدرم فرمود : مگر من نگفتم به او دست نزنيد ؟ آن مرد قسم خورد كه نيّت بدى نداشتم .
پدرم به آهو گفت : برگرد ، اينها كارى با تو ندارند . آهو برگشت و غذا خورد تا اينكه سير شد و صدايى كرد و رفت .
از حضرت پرسيدند : يا ابن رسول اللَّه ! اين بار چه گفت ؟
حضرت فرمود : براى شما دعا كرد « 2 » .
هامش
( 1 ) بحار : 46 / 30 ، حديث 12 .
( 2 ) بحار : 46 / 30 ، حديث 23 .