آن روغن را به پاهاى خود ماليد و ورم پايش ، خوب شد « 1 » .
علاقهء رسول خدا ( ص ) به امام حسن ( ع )
( 1 ) 4 - روايت شده است كه حضرت فاطمه - سلام اللَّه عليها - خدمت پيامبر اكرم - صلّى اللَّه عليه و آله - رسيد و در حالى كه گريه مىكرد ، گفت : حسن و حسين از خانه خارج شدهاند و نمىدانم به كجا رفتهاند ؟ حضرت فرمود : مطمئن باش كه آنها در پناه خدا هستند .
در اين هنگام جبرئيل شتابان آمد و گفت : آنها در باغ بنى نجّار ، در كنار هم خوابيدهاند . و خداوند فرشتهاى را فرستاده كه يك بالش را زير آنها و يك بالش را روى آنها گسترده است .
رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - با اصحابشان بيرون آمدند و آن دو را همان جا ديدند در حالى كه مارى دور آنها حلقه زده بود . حضرت آنها را بر دوش خود گرفت . اصحاب گفتند : بگذار ما آنها را بياوريم . حضرت فرمود : چه خوب مركوب است مركوب آنها ! و چه سواران خوبى ! و پدرشان بهتر از آنهاست « 2 » .
اسرار علوم
( 2 ) 5 - روايت شده است كه امام حسن - عليه السّلام - و برادرانش و عبد اللَّه بن عباس ، بر سر سفرهاى نشسته بودند كه ناگهان ملخى بر سفره آنها افتاد . عبد اللَّه از امام حسن - عليه السّلام - پرسيد : بر بال اين ملخ چه نوشته شده است ؟
حضرت فرمود : نوشته شده است « من خدايى هستم كه بجز من خدايى نيست .
چه بسا ملخها را براى قوم گرسنهاى به عنوان رحمت مىفرستم تا از آنها استفاده كنند . و چه بسا براى قومى موجب بلا هستند و محصولات آنها را مىخورند » .
هامش
( 1 ) بحار : 43 / 324 ، حديث 3 .
( 2 ) امالى صدوق ، ص 360 .