مرد گفت : به اين افسوس بخوريد كه محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - در مكّه شما را به دين حق ، دعوت مىكند و شما نمىپذيريد .
در اين موقع ، چوپان به خود آمد و اسلام آورد . و قصّهء خود را براى مردم بازگو كرد . بعدها اولاد وى افتخار مىكردند . و يكى از آنها مىگفت : من كسى هستم كه گرگ با پدرم سخن گفته است « 1 » .
گوسفند مسموم
( 1 ) 13 - روزى زنى يهودى ، گوسفند مسمومى را خدمت پيامبر - صلّى اللَّه عليه و آله - آورد و حضرت ، ذراع گوسفند را برداشت كه بخورد ؛ امّا وقتى به دندان گذاشت فرمود : « نخوريد ، اين ذراع به من خبر داد كه مسموم است » .
توضيح : اگر كسى بگويد پيامبر بخاطر شك در صداقت يهوديها از اول به توطئهء آنها پى برده بود . جواب اين است اگر اين گونه بود ، در ابتداى امر ، اصحاب خود را براى خوردن آن ، جمع نمىكرد « 2 » .
بركت غذا
( 2 ) 14 - در جنگ احزاب ، اصحاب پيامبر - صلّى اللَّه عليه و آله - از كمبود مواد غذايى ، خيلى در مضيقه بودند . شخصى غذاى يكى - دو نفر را تهيه نمود و از پيامبر دعوت كرد و گفت : هر كس را مىخواهى با خود بياور . يعنى يك نفر را مىتوانى بياورى . حضرت تمام مردم را صدا كرد و با خود آورد و فرمود : روى غذا را بپوشانيد ، بعد دعا كرد ، غذا بركت پيدا كرد و همه خوردند و سير شدند ، و غذا به همان حال اول بود و چيزى از آن كم نشده بود « 3 » .
هامش
( 1 ) بحار : 17 / 406 ، حديث 27 .
( 2 ) بحار : 17 / 406 ، حديث 28 .
( 3 ) بحار : 18 / 26 ، حديث 7 .