كن چون تو سالمندتر از ما هستى » .
او سلام كرد ولى به او جواب ندادند .
امام به عمر گفت : « اى ابا حفص « 1 » تو سلام كن ، چون سن تو نيز از سن من زيادتر است » .
عمر سلام كرد ولى به او نيز جواب ندادند .
اما وقتى كه على - عليه السّلام - سلام داد . جواب او را دادند و حضرت سلام پيامبر را به آنها رساند و آنها نيز بر پيامبر سلام رساندند .
ابو بكر گفت : از اينها بپرس چرا جواب ما را ندادند ولى جواب تو را دادند ؟
حضرت فرمود : خودت بپرس . ابو بكر پرسيد ، ولى با او سخن نگفتند : عمر نيز پرسيد باز هم حرف نزدند . به حضرت گفتند : اى ابا الحسن ! تو سؤال كن .
حضرت فرمود : رفقاى من مىگويند : چرا جواب آنها را نداديد ، ولى جواب مرا داديد . گفتند : « ما فقط با پيامبر و وصى او سخن مىگوييم » « 2 » .
على ( ع ) و كشف راز مسجد عدن
( 1 ) 14 - ابو بصير از امام نقل مىكند : قومى خواستند در ساحل عدن مسجدى بسازند . امّا وقتى كار مسجد به پايان رسيد ، خراب شد و فرو ريخت . آن قوم ، پيش ابو بكر آمدند او گفت : بنا را محكم بگيريد . ولى باز هم خراب شد . دوباره آمدند .
ابو بكر بالاى منبر رفت و خطبهاى خواند و مردم را قسم داد كه هر كس در اين مورد چيزى مىداند بگويد .
على - عليه السّلام - فرمود : طرف راست و چپ قبله را حفر نماييد ، دو قبر پيدا مىشود كه روى آنها سنگى است و در آن نوشته شده : « من رضوى و خواهرم حيّا ، دختران تبّع پادشاه يمن ، مرديم در حالى كه به خدا شرك نورزيديم » . پس آنها را
هامش
( 1 ) ابا حفص ؛ كنيهء عمر بود . ( مترجم ) .
( 2 ) بحار : 39 / 136 ، حديث 3 .