پسرش گفت : آمدم جاى گنجها را از تو بپرسم كه كجا مخفى كردهاى .
گفت : در فلان باغ در فلان مكان در فلان ديوار . جوان همه را نوشت . آنگاه پدرش گفت : واى بر تو ! از محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - پيروى كن . كلاغها برگشتند . و جوان يهودى به سوى خيبر روانه شد و غلامان و نوكران و شتر و جوالها را برداشت و دنبال آنچه نوشته بود رفت . و گنجهايى در ظرفهاى نقره و ظرفهاى طلا بيرون آوردند . سپس آنها را بر درازگوش بار كردند و خدمت على - عليه السّلام - آوردند .
جوان شهادتين را گفت و مسلمان شد و گفت : براستى كه تو وصى محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - هستى و به حق امير المؤمنين هستى چنانچه اين گونه ناميدهشدهاى . اين كاروان و درهمها و دينارها را در جايى كه خدا به تو دستور داده مصرف كن .
مردم جمع شدند و گفتند : اين را چگونه دانستى ؟
حضرت فرمود : « از رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - شنيدهام . اگر مىخواهيد بالاتر از اين را نيز به شما خبر دهم » .
گفتند : بلى .
فرمود : « روزى با رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - زير يك سقف نشسته بوديم ، و من شصت و شش جاى پا شمردم كه همهء آنها مال ملائكه بودند و تمام جاى پاى آنها را مىشناختم و اسم و خصوصيات و زبان يك - يك آنها را هم دانستم » « 1 » .
دعاى على ( ع ) در حقّ زاذان
( 1 ) 17 - سعد خفّاف مىگويد : به زاذان گفتم : تو قرآن را خوب تلاوت مىكنى ، چگونه ياد گرفتى ؟
تبسمى كرد و گفت : روزى امير المؤمنين - عليه السّلام - از كنار من گذشت و من شعر مىخواندم و اخلاق خوبى داشتم . از صدايم خوشش آمد . فرمود : اى زاذان !
هامش
( 1 ) بحار : 41 / 192 ، حديث 9 ، مدينة المعاجز : ص 100 ، حديث 268 .