ياسر و عبد اللَّه بن ابى رافع دستور داد كه مردم را جمع كنند و به حساب بيت المال برسند . و آن را بين مردم بطور مساوى تقسيم نمايند . آنها حساب كردند و ديدند كه به هر كس سه دينار مىرسد .
( 1 ) حضرت فرمود : « بنشينيد و بين مردم تقسيم كنيد » اما خود حضرت ، زنبيل و بيلش را برداشت و روانهء زمين بائرى شد تا در آنجا كار كند . هر كس سهم خود را گرفت تا اينكه نوبت به طلحه و زبير و عبد اللَّه بن عمر رسيد . آنها نگرفتند و گفتند :
خودتان اين گونه تقسيم مىكنيد يا به دستور على - عليه السّلام - است ؟
گفتند : على - عليه السّلام - اين گونه دستور داده است و ما بدون اجازهء او كارى انجام نمىدهيم .
گفتند : پس از او اذن بگيريد تا ما پيش او برويم . گفتند : او در صحراست و كار مىكند . سوار چهار پايان خود شدند و رفتند و حضرت را در حالى كه زير آفتاب سوزان كار مىكرد و يك نفر نيز او را كمك مىنمود ، يافتند .
گفتند : نور و گرماى خورشيد ما را اذيت مىكند بيا در سايه با تو حرف بزنيم .
حضرت با آنها به زير سايهاى رفت و آنها گفتند : « ما از نزديكان پيامبر هستيم و در جهاد در راه خدا سابقهء طولانى داريم ، چرا در تقسيم بيت المال ، ما را با ديگران مساوى قرار مىدهى ؟ ! عمر و عثمان اين گونه عمل نمىكردند . و ما را بر ديگران برترى مىدادند ! » حضرت پرسيد : « ابو بكر افضل است يا عمر ؟ » .
گفتند : ابو بكر ! حضرت فرمود : « من مثل ابو بكر با شما رفتار كردم و اگر او را نيز نمىپذيريد به قرآن نگاه كنيد و طبق آن ، حق خود را بگيريد » .
گفتند : ما در اسلام سابقه داريم .
حضرت فرمود : « آيا سابقه شما از من زيادتر است ؟ » .
گفتند : نه .
دوباره گفتند : ما از خويشان پيامبر هستيم .
الخرائج والجرائح ( جلوه هاى اعجاز معصومين ع ) ( فارسي ) — صفحة 155
مساهمون: قطب الدين الراوندي
ص١٥٥