عاقبت ، جوان يهودى در مسجد پيش على - عليه السّلام - رفت و گفت : السّلام عليك يا امير المؤمنين ! طورى گفت كه ابو بكر و عمر نيز شنيدند . مردم او را زدند و گفتند : اى خبيث ! چرا بر على ، همچون ابو بكر سلام نمىكنى ، مگر نمىدانى كه ابو بكر خليفه است .
( 1 ) يهودى گفت : به خدا سوگند از طرف خود اين گونه نگفتم ، بلكه در تورات اسم او را اين گونه ديدم .
حضرت فرمود : چه مىخواهى . جوان گفت : پدرم بر دين يهود مرد و اموال زيادى را باقى گذاشت ولى جاى آن را به ما نگفت . اگر آنها را بيرون بياورى به دست تو ايمان مىآورم .
حضرت فرمود : « به آنچه مىگويى پايبند هستى ؟ » .
جوان گفت : بلى خدا و ملائكه و تمام حاضران را شاهد و مىگيرد .
حضرت برگ سفيدى خواست و چيزى در آن نوشت . سپس فرمود : « آيا مىتوانى خوب بنويسى ؟ » .
جوان يهودى گفت : بلى .
فرمود : لوحههايى را با خودت بردار و به طرف يمن برو ، وقتى آنجا رسيدى صحراى برهوت را بپرس . وقتى كه آنجا رفتى ، هنگام غروب خورشيد ، بنشين .
كلاغهايى مىآيند كه منقارشان سياه و سر و صدا مىكنند و دنبال آب مىروند .
وقتى كه آنها را ديدى اسم پدرت را ببر و بگو : اى فلانى ! من فرستادهء وصى محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - هستم ، با من سخن بگو ! پدرت جوابت را مىدهد از گنجينهها سؤال كن ، جايش را مىگويد . و هر چه گفت بنويس . وقتى كه به خيبر برگشتى ، هر آنچه در آنها نوشتهاى عمل كن » .
يهودى رفت تا اينكه به يمن رسيد و در جايى كه على - عليه السّلام - فرموده بود ، نشست و كلاغهاى سياهى آمدند و صدا كردند . جوان يهودى اسم پدرش را برد .
پدرش جواب داد و گفت : واى بر تو چه چيزى تو را به اينجا آورده ؟ چون اينجا يكى از جاهاى اهل جهنم است .
الخرائج والجرائح ( جلوه هاى اعجاز معصومين ع ) ( فارسي ) — صفحة 160
مساهمون: قطب الدين الراوندي
ص١٦٠