هنگامى كه ضربهء سوّم را وارد ساخت ، سنگ قطعه قطعه شد .
آنگاه حضرت پرسيد : در هر جهش برق چه ديديد ؟ گفتند : كاخهاى فلان كشورها را .
رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - فرمود : هر چه را ديديد ، آنها را فتح خواهيد كرد .
جابر مىگويد : در خانه يك صاع جو و يك گوسفند داشتيم ، به همسرم گفتم :
رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - از گرسنگى سنگ به شكم بسته بود ! اى كاش اينها را مىپختيم و ايشان را دعوت مىكرديم .
( 1 ) همسرم گفت : برو به پيامبر - صلّى اللَّه عليه و آله - بگو اگر اجازه داد اين كار را بكنيم . رفتم و گفتم : يا رسول اللَّه ! در خانه غذايى داريم ناهار را مهمان ما باش .
فرمود : « در خانه چه داريد ؟ » گفتم : يك صاع جو و يك گوسفند .
حضرت فرمود : « تنها بيايم يا با كسى كه دوست دارم ؟ » .
خجالت كشيدم بگويم : تنها بيا . گفتم : « با هر كه دوست داريد بياييد » و خيال كردم فقط على - عليه السّلام - را با خود خواهد آورد .
برگشتم به خانه و به همسرم گفتم : تو نان را بپز ، من نيز گوسفند را ذبح مىكنم . وقتى كه كار را تمام كرديم گوسفند را قطعه قطعه كرديم و در ديگى ريختيم . و بالأخره غذا پخته شد گفتم : يا رسول اللَّه غذا را حاضر كرديم ، تشريف بياوريد .
حضرت بر لب خندق ايستاد و با صداى بلند گفت : اى مسلمانان ! جابر شما را به ناهار دعوت مىكند . دعوت او را اجابت كنيد . تمام مردم به دنبال رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - به راه افتادند . در راه نيز حضرت به هر كس مىرسيد او را به همراه خود مىآورد . با سرعت دويدم به طرف خانه و جريان را به همسرم گفتم .
همسرم گفت : تو مگر به رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - نگفتى ما چقدر غذا داريم ؟
گفتم : چرا ؟
همسرم گفت : پس نترس او به آنچه انجام مىدهد داناتر است پس پى بردم كه همسرم از من آگاهتر است .
مردم آمدند ، رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - فرمود تا بيرون از خانه نشستند و خودش با على - عليه السّلام - وارد خانه شد . به تنور نگاه كرد و نانها را ديد . در آن
الخرائج والجرائح ( جلوه هاى اعجاز معصومين ع ) ( فارسي ) — صفحة 126
مساهمون: قطب الدين الراوندي
ص١٢٦