يهودى گفت : قريش راست مىگويند كه محمّد ساحر است ! بعد از آن به سلمان گفت : نخلها را گرفتم ولى طلا مانده است .
رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - سنگى را كه در جلوش بود برداشت . و آن سنگ بهترين طلا شد و يهودى گفت : طلايى به خوبى اين نديدهام . اوّل ده اوقيه قيمت كرد ، اما به نظرش رسيد كه بيشتر از اين مىارزد بنا بر اين تا چهل اوقيه بالا برد .
سلمان مىگويد : آزاد شدم و برگشتم و پيوسته ملازم خدمت رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - بودم « 1 » .
( 1 ) 189 - جابر مىگويد : وقتى كه احزاب عرب در جنگ خندق جمع شدند ، پيامبر اكرم - صلّى اللَّه عليه و آله - با مهاجرين و انصار به مشورت پرداخت . سلمان گفت : در ميان عجم اين گونه رسم بود كه اگر سپاهى به شهرى حمله مىكرد و مردم شهر ، ياراى مقاومت نداشتند ، اطراف شهر را خندق مىكندند و از يك طرف جنگ مىكردند .
خداوند متعال به پيامبر - صلّى اللَّه عليه و آله - وحى فرستاد كه به پيشنهاد سلمان عمل كند .
رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - جاى خندق را تعيين كرد و براى هر كس ده ذراع داد تا حفر نمايد .
جابر مىگويد : روزى در مسير خندق ، سنگى ظاهر شد كه هيچ كس را توان شكستن آن نبود . دوستانم مرا فرستادند تا قضيه را به عرض رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - برسانم . من نيز خدمت رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - آمدم ، ديدم به پشت خوابيده و سنگى را نيز به شكم بسته است . قضيّه را گفتم ، پس حضرت برخاست و با من آمد . مقدارى آب بر دهان گرفت و به سنگ پاشيد . كلنگ را برداشت و به سنگ زد ، برقى جهيد . مسلمانان در روشنايى آن برق كاخهاى يمن را ديدند . و ضربهء دوم را وارد كرد ، باز هم برق زد و در آن ، كاخهاى ايران و عراق را ديدند . و
هامش
( 1 ) بحار : 22 / 386 ، حديث 6 .