آب دهان انداخت . سر ديگ را برداشت و نگاه كرد و به همسرم گفت : نانها را از تنور در بياور و يكى - يكى به من بده . زن نانها را در مىآورد و رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - و على - عليه السّلام - آنها را در آب گوشت ، خرد مىكردند . زن وقتى دوباره دستش را به تنور مىكرد ، مىديد جاى نانها پر شده . تا اينكه ظرف پر شد سپس فرمود : « ده نفر وارد شوند و بخورند » . ده نفر مىآمدند و مىخوردند و سير مىشدند غذا به حال خود بود .
به جابر مىفرمود : « ذراع گوسفند بده » . پس از آن ده نفر ديگر وارد مىشدند و مىخوردند و سير مىشدند و از غذا چيزى كم نمىشد و پيوسته مىفرمود : « ذراع بده » .
آخر گفتم : يا رسول اللَّه ! گوسفند چند ذراع دارد .
فرمود : « دو ذراع » گفتم : سه ذراع به شما دادم .
فرمود : « اگر ساكت مىماندى ، تمام مردم از ذراع مىخوردند » . همه خوردند و سير شدند . سپس به من فرمود : « بيا با هم بخوريم » . من ، پيامبر اكرم - صلّى اللَّه عليه و آله - و على - عليه السّلام - غذا خورديم ولى از نان و گوشت ، چيزى كم نشده بود . و بدين منوال چند روز از آن غذا خورديم « 1 » .
قرض جابر
( 1 ) 190 - جابر مىگويد : پدرم در جنگ احد شهيد شد . روزى پيغمبر خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - به من فرمود : « با قرض پدرت چه كار كردى ؟ » .
گفتم : هنوز ادا نشده است .
پرسيد : « به چه كسى مقروض بود ؟ » .
گفتم : به فلان يهودى .
پرسيد : « زمان پرداختش چه وقت است ؟ » گفتم : « وقت چيدن خرما » .
هامش
( 1 ) بحار : 18 / 32 ، حديث 25 .