زن گفت : بلى ، ولى چيزى ندارد .
( 1 ) حضرت دستش را بر پشت گوسفند كشيد ، چاق شد و به پستانش كشيد ، پستانش بر آمد و پر از شير شد . فرمود : « اى ام معبد ! ديگ را بياور » . ديگ را پر از شير كرد و همه خوردند و سير شدند .
هنگامى كه ام معبد اين صحنه را ديد گفت : « اى نيك صورت ! من يك بچّهء هفت ساله دارم مانند پارهاى گوشت است ! كه نه مىتواند سخن بگويد و نه مىتواند برخيزد » و او را پيش پيامبر آورد .
رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - خرمايى را برداشت و جويد و در دهان بچّه گذاشت . در حال بچّه برخاست و راه رفت و حرف زد ! هستهء خرما را نيز در زمين كاشت فورا سبز شد و به صورت نخلى در آمد كه خرما در آن پديدار شد . و هميشه در زمستان و تابستان اين گونه بود . حضرت به اطراف درخت اشاره كرد ، همه سبز شدند .
رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - و همراهان ، از آنجا رفتند . سالها پس از آن ماجرا كه پيامبر اكرم - صلّى اللَّه عليه و آله - وفات كرد آن نخل ، ديگر خرما نياورد ، ولى سبز بود و هنگامى كه على - عليه السّلام - شهيد شد ديگر سبز هم نشد ولى باقى بود تا اينكه امام حسين - عليه السّلام - به شهادت رسيد ، از آن خون جارى شد و خشكيد ! اما در همان روز كه رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - درخت را سبز كرد و كودك را شفا داد ، وقتى ابو معبد شوهر آن زن از صحرا برگشت و وضع درخت و كودك و گوسفند را ديد از سبب آن پرسيد ، ام معبد تمام جريان را گفت : « ابو معبد گفت : اين شخص همان كسى است كه در مدينه انتظار او را مىكشيدند . به خدا سوگند ترديد ندارم كه راست مىگويد . او فرستادهء خداست ؛ چون اين كارها فقط از يك قدرت خدايى ساخته است نه غير آن . سپس با خانوادهاش به سوى پيامبر آمد و همه مسلمان شدند » « 1 » .
هامش
( 1 ) بحار : 19 / 75 .