خود به راه افتاد ، به سراقة بن مالك برخوردند كه قريش را در جستجوى پيامبر - صلّى اللَّه عليه و آله - يارى مىداد . وقتى پيامبر - صلّى اللَّه عليه و آله - و همراهان ايشان را ديد سوار اسب خود شده به طرف آنها آمد . همراهان حضرت ترسيدند و گفتند :
بالأخره اين شيطان ما را پيدا كرد .
حضرت فرمود : « خدا شرّ او را از ما دفع مىكند ! » .
وقتى نزديكتر آمد . حضرت فرمود : « بار خدايا ! او را بگير ! » .
در اين هنگام ، پاهاى اسب او در زمين فرو رفت و فرياد زد ! « اى محمّد ! اسبم را آزاد كن . ديگر در دشمنى تو قدمى بر نمىدارم ! » او فهميد كه اين گرفتارى ، به خاطر نفرين محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - است .
حضرت فرمود : « خدايا ! اگر او راست مىگويد ، اسبش را آزاد كن » .
در اين هنگام پاهاى اسب از زمين بيرون آمد .
سراقه گفت : اى ابا القاسم ! تازيانهء مرا بگير و به چوپانان و غلامان من نشان بده و هر چه مىخواهى از آنها بگير . حضرت فرمود : « ما به مال تو احتياجى نداريم » .
گفت : چيزى از من بخواه .
حضرت فرمود : « قريش را از جستجوى ما منصرف كن » .
سراقه برگشت و در راه بر عدّهاى از قريش كه دنبال پيامبر اكرم - صلّى اللَّه عليه و آله - بودند ، برخورد نمود . در بارهء پيامبر از او سؤال كردند ، گفت : از اين راه كسى عبور نكرده است برگرديد . من اينجا هستم . به جادهء يمن و طائف برويد ! « 1 » .
( 1 ) 182 - رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - در راه هجرت به مدينه ، در خيمهء ام معبد فرود آمد . از او چيزى براى خوردن خواست . ام معبد گفت : چيزى ندارم .
حضرت گوسفندى را كنار خيمه ديد كه به خاطر ضعف از رفتن به صحرا باز مانده بود . فرمود : « اجازه مىدهى اين گوسفند را بدوشم ؟ » .
هامش
( 1 ) بحار : 19 / 75 .