( 1 ) 180 - ابو بكر در غار مضطرب شد و ترسيد . خواست بيرون برود كه يكى از قريشيان جلو غار آمد و بول كرد . ابو بكر گفت : اين شخص ما را ديد .
حضرت فرمود : « اگر ما را ديده بود ، هنگام بول ، روى خود را به طرف ما بر نمىگرداند . هان ! نترس خدا با ماست ، آنها به ما دسترسى پيدا نمىكنند » .
اما باز هم اضطراب ابو بكر تمام نشد . وقتى پيامبر وضع او را چنين ديد ، پاى مبارك را به ديوارهء غار زد ، درى به طرف دريا باز شد و يك كشتى در آنجا آماده بود . سپس فرمود : « ديگر آرام باش ، اگر وارد غار شوند از اين در خارج شده و سوار كشتى مىشويم » . ابو بكر آرام شد .
قريش دنبال آنها گشتند تا اينكه مأيوس شدند برگشتند .
ابن اريقط ، گوسفندان خود را هنگام شب ، كنار غار آورد . حضرت او را صدا كرد و فرمود : « به ما كمك مىكنى ؟ » جواب داد : بلى . به خدا سوگند كبوتر و عنكبوت به راستگويى تو دلالت مىكنند . آنگاه شهادتين را گفت و مسلمان شد .
حضرت فرمود : « خدا را بخاطر هدايت تو حمد و ثنا مىكنم . وقتى همه خوابيدند ، گوسفندان مردم را به خودشان بسپار و جاى ما را به على - عليه السّلام - بگو و به غلام ابو بكر نيز خبر بده » .
ابن اريقط آمد و دستور رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - را به انجام رساند . على - عليه السّلام - و نيز غلام ابو بكر به غار آمدند . پيامبر اكرم - صلّى اللَّه عليه و آله - به على - عليه السّلام - فرمود : « يا على ! مركب و توشهء راه براى ما تهيّه كن و به اينجا بفرست . و كارهايت را اصلاح كن . آنگاه با مادرت و فاطمه - سلام اللَّه عليها - به يثرب روانه شو » . ابو بكر نيز به غلامش دستوراتى داد .
على - عليه السّلام - نيز دستورات پيامبر را اجرا كرد . پيامبر ابن اريقط را و ابو بكر ، غلامش را به ترك خودشان سوار كردند و به سوى يثرب روانه شدند « 1 » .
( 2 ) 181 - در شب هجرت ، وقتى كه رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - با همراهان
هامش
( 1 ) بحار : 19 / 74 ، حديث 26 .