( 1 ) على - عليه السّلام - مىفرمايد :
پيامبر اكرم - صلّى اللَّه عليه و آله - مرا صدا كرد و فرمود : « قريش دم در كمين كردهاند و مىخواهند مرا بكشند ! آيا در جاى من مىخوابى تا از مكّه خارج شوم ؟ خدا مرا به اين كار دستور داده است » .
گفتم : بلى . پس در جاى رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - خوابيدم . حضرت در را باز كرد و بيرون رفت و همهء آنها نشسته بودند . منتظر طلوع فجر بودند . پيامبر اين آيه را خواند
وَ جَعَلْنا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْناهُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُونَ
« 1 » .
رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - رفت و مشركين اصلا او را نديدند . در راه به ابو بكر برخورد كرد كه بيرون آمده و او را جستجو مىكرد . پس با هم به غار رفتند . و هنگامى كه صبح دميد قريش به خانه ريختند و خيال كردند كه من [ على - عليه السّلام - ] محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - هستم . برخاستم :
گفتند : على ! تو هستى ؟
گفتم : بلى .
پرسيدند : محمّد كجا رفت ؟
گفتم : خدا مىداند .
بيرون رفتند و ابو كريز خزاعى را آوردند تا رديابى كند . او آمد در خانه ايستاد ؛ نگاه كرد و گفت : اين اثر پاى محمّد است ! با اثرش رفت تا به جايى كه پيامبر با ابو بكر ملاقات كرده بود و در آنجا گفت : اينجا شخص ديگرى با او همراه شده است . و آن رد پاى ابو قحافه يا پسر اوست . با رد پا رفت تا به در غار رسيد . رد پا تمام شد . خداوند متعال نيز براى حفظ پيامبرش عنكبوتى را فرستاد تا بر در غار ، تار بتند . و كبوترى در آنجا تخم گذاشت .
ابو كريز گفت : محمّد و همراهش به غار نرفتهاند ، يا به آسمان صعود كردهاند و يا به زمين فرو رفتهاند ! چون تار عنكبوت سالم است و تخم كبوتر سر جاى خودش قرار دارد . در اين هنگام متفرق شدند و در كوه به دنبال او گشتند « 2 » .
هامش
( 1 ) در جلو و پشت سر آنها سد قرار داديم و آنها نمىبينند . ( سورهء يس ، آيهء 9 ) .
( 2 ) بحار : 19 / 72 ، حديث 26 .