معراج
( 1 ) 176 - على - عليه السّلام - مىفرمايد : سه سال از بعثت پيامبر مىگذشت . در شب معراج ، خداوند او را از مكّه به بيت المقدس برد و از آنجا به آسمانها عروج داد . وقتى كه صبح شد و آن حضرت خبر معراج خود را به قريش نقل كرد ، بعضى جاهلان گفتند : چه دروغ بزرگى مىگويد ! بعضى از آنها نيز گفتند : اى ابا القاسم ! از كجا بدانيم تو راست مىگويى ؟
حضرت فرمود : « در فلانجا به كاروان شما عبور كردم و شترشان گم شده بود .
آنها را به محل شتر ، راهنمايى كردم . و پيش بارهاى آنها رفتم ، مشكهايشان پر بود .
آب يك مشك آنها را هم ريختم . و كاروان در روز سوم ، موقع طلوع خورشيد ، اينجا مىرسد . در جلو كاروان ، شتر سرخ مويى است و آن ، شتر فلان شخص است » .
در روز سوم ، مردم قبل از طلوع خورشيد ، به دروازهء مكّه رفتند تا بينند محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - راست مىگويد . يا نه . منتظر بودند كه با طلوع خورشيد ، كاروان نيز نمايان شد و در پيشاپيش كاروان ، شتر سرخ مويى حركت مىكرد . از ديدن اين منظره تعجب كردند و از سرگذشت كاروانيان پرسيدند ، آنان نيز گفتهء پيامبر را تكرار كردند .
گفتند : اين نيز از سحر محمّد است ! « 1 » .
محكوم شدن قريش با شق القمر
( 2 ) 177 - پيامبر اكرم - صلّى اللَّه عليه و آله - در حجر اسماعيل نشسته بود و قريش با هم گفتگو مىكردند و به يك ديگر مىگفتند : محمّد ما را عاجز كرده ، نمىدانيم چه كار كنيم ؟ بعضى از آنها گفتند : برخيزيد برويم از او بخواهيم كه علامتى در آسمان به ما نشان دهد ؛ زيرا سحر در آسمان اثر نمىكند . به سوى پيامبر اكرم
هامش
( 1 ) بحار : 18 / 379 ، حديث 85 .