اسقف گفت : من او را تصديق مىكنم و از وى پيروى مىنمايم ! ( 1 ) قيصر گفت : ولى اگر من اين كار را انجام بدهم ، حكومت از دستم مىرود .
بعد از آن دستور داد جستجو كنند و ببينند آيا كسى از قبيلهء پيامبر در آنجا هست تا سؤالاتى از او بكند .
ابو سفيان و عدهاى از قريش به تجارت آمده بودند . آنها را پيش قيصر حاضر ساختند .
قيصر گفت : نزديكترين شخص به او پيش من آيد . ابو سفيان آمد ! قيصر گفت : در بارهء كسى از شما مىپرسم كه ادّعا مىكند پيامبر است . سپس به همراهان ابو سفيان گفت : اگر دروغ گفت ، او را تكذيب كنيد .
ابو سفيان مىگويد : اگر از همراهان خود حيا نمىكردم همه چيز را خلاف واقع مىگفتم .
قيصر پرسيد : نسب او چگونه است ؟
ابو سفيان گفت : صاحب نسب خوبى است .
پرسيد : آيا كسى قبل از او اين ادّعا را كرده است ؟
جواب داد : نه .
پرسيد : بزرگان قوم از او پيروى مىكنند يا ضعفاى قوم ؟
گفت : ضعفاى قوم .
پرسيد : آيا پيروان او رفته رفته افزايش مىيابند يا رو به كاهش است ؟
گفت : هر روز بر تعدادشان افزوده مىشود .
پرسيد : آيا شخصى از دين او برگشته است ؟
جواب داد : نه .
پرسيد : آيا مكر و حيله مىكند ؟
گفت : نه .
پرسيد : آيا با شما جنگ كرده است ؟
الخرائج والجرائح ( جلوه هاى اعجاز معصومين ع ) ( فارسي ) — صفحة 102
مساهمون: قطب الدين الراوندي
ص١٠٢