وقتى كه مىخواست به مكّه بيايد روى تخته پارهاى گذاشتند و به مكّه آوردند .
چهار نفر از بزرگان قريش پيش او رفتند و به او گفتند : آمديم تو را زيارت كنيم و شنيدهايم كه تو از همه چيز خبر دارى ، ما را از حال و آينده با خبر كن .
سطيح گفت : اى گروه عرب ! شما علم و فهم نداريد ولى از شما مردمى پيدا مىشوند كه انواع علوم را ياد مىگيرند . بتها را مىشكنند و عجم را به قتل مىرسانند و به غنيمت دست مىيابند .
پرسيدند : اى سطيح ! اينها چه كسانى هستند ؟ گفت : قسم به خانهاى كه داراى اركان است ، از ذرّيهء شما مردمى متولد مىشوند كه به يگانگى خدا اقرار كنند و عبادت شيطان را ترك نمايند .
پرسيدند : اينها از نسل چه كسى خواهد بود ؟ گفت : از اشراف و بزرگان از عبد مناف .
پرسيدند : از كدام شهر قيام مىكنند ؟
گفت : از ذى بلد قيام مىكنند و به سوى نيكى هدايت مىكنند و تنها خدا را مىپرستند » « 1 » .
عبد المطلب و راهبى از اهل زبور
( 1 ) 162 - وقتى كه عبد المطلب به يمن رفت . راهبى از اهل زبور گفت : اجازه مىدهى به قسمتى از بدن تو نگاه كنم . عبد المطلب فرمود : جز عورت ، همه جاى بدنم را مىتوانى ببينى . او به بدن عبد المطلب نگاه كرد و گفت : در يك دست تو سلطنت است و در دست ديگرت پيامبرى ! ولى در بنى زهره نيز نشانه اين دو را مىبينم . ولى نمىدانم حقيقت با كدام است .
سپس پرسيد : اى عبد المطلب ! آيا شاعه دارى ؟
گفت : شاعه چيست ؟
هامش
( 1 ) بحار : 15 / 217 ، حديث 34 .