نه ز عجزست ديرى وزوديش * نه به طبع است خشم وخوشنوديش
خواهى امّيد گير وخواهى بيم * هيچ بر هرزه نافريد حكيم
عالِم است أو بهر چه كرد كند * تو ندانى از آنت درد كند
به ز تسليم نيست در علمش * تو چه دانى حكيمى وحلمش
در جهان آنچه رفت وآنچ [ أو ] آيد * وآنچه هست آنچنان همى بايد
تو فضول از ميانه بيرون بَر * گوش خر در خور است با سر خر
همه را از طريق حكمت وداد * هر چه بايست بيش از آن هم داد
نوش دان هر چه زهر أو باشد * لطف دان هر چه قهر أو باشد
زشت وزيبا به نزد أهل خرد * جمله نيكست وزونيايد بد
تو به حكم خداى راضى شو * ورنة بخروش وپيش قاضى شو
تا تو را از قضاش برهاند * إبله آن كس كه اين چنين داند « 1 »
ثمّ مدح الخلفاء الثلاثة ، ثمّ قال :
اى سنائى به قوّت ايمان * مدح حيدر بگو پس از عثمان
با مديحش مدايح مطلق * زهق الباطلست وجاء الحق
نايب مصطفى به روز غدير * كرده در شرع ودين مرور أمير
روح را در قعود عود أو كرد * در ميان سجود جود أو كرد
جانب هر كه با على نه نكوست * هر كه گو باش من ندارم دوست « 2 »
وقال في خاتمة الحديقة مخاطباً لشيخ الإسلام برهان الدين :
اى تو بر شرع مصطفى سالار * بر طريق برادران كوكار
دين حق را بحق توئى برهان * مر مرا زين عقيلها برهان
تو به بغداد شاد ومن ناشاد * خود نگوئى ورا رسم فرياد
سال ومه ترسناك واندهگين * مانده محبوس تربت غزنين
هامش
( 1 ) . حديقة الحقيقة ، ص 61 - 86 .
( 2 ) . حديقة الحقيقة ، ص 244 و 247 و 261 .