أو چو چندينى در آويزد به كار * حق ز حق ور كي برد اين ظن مدار
آنكه بر منبر أدب دارد نگاه * خويش را ننشاند أو بر جايگاه
چون به بيند اين همه از پيش وپس * نا حق أو را چون تواند گفت كس
دايماً صدّيق مرد راه بود * فارغ از كل ، لازم درگاه بود
باز فاروقى كه عدلش بود كار * گه ميزد خشت وگه مىكند خار
بر عمر گر ميل بودى ذرّهاى * كي پسر كشتى به زخم درّهاى
با دَرْمَنَه بار چون آراستى * مىشدى در شهر ودُر مىخواستى
بود هر روزى دُرِ جنس وهوس * هفت لقمه نان طعام آورد بس
سركه بودى با نمك در خوان أو * نه ز بيت المال بودى نان أو
ريگ بودى گر بخفتى بسترش * درّه بودى بالش زير سرش
برگرفتى همچو سقّا مشك آب * پيره زن را آب دادى وقت خواب
شب به رفتى دل ز خود برداشتى * جملهء شب پاس لشگر داشتى
با حذيفة گفتى اى صاحب نظر * هيچ مىبينى نفاقى از عمر
كو كسى كو عيب من بر روى من * تحفه آرد ، ميل نكند سوى من
گر خلافت بر خطا مىداشت أو * دلق هفده من چرا مىداشت أو
چون نه جامه دست دادش نه گليم * بر مرقّع دوخت ده باره أديم
آنكه ز ينسان شاهى خيلى كند * نيست ممكن كو بكس ميلى كند
چون عمر پيش أويس آمد بجوش * گفت افكندم خلافت را ز دوش
گر خلافت را خريدارى بود * مىفروشم گر به دينارى بود
چون أويس اين حرف بشنيد از عمر * گفت تو بگذار وفارغ در گذر
تو بيفكن هر كه مىخواهد ز راه * باز بر گيرد شود تا پيشگاه
چون خلافت خواست افكندن أمير * آن زمان برخواست از ياران نفير
جمله گفتندش مكن اى پيشوا * خلق را سرگشته از بهر خدا
عهدهاى در گردنت صدّيق كرد * آن نه بر عميان ، كه بر تحقيق كرد