جملهء عالم بتو بينم عيان * وزتو در عالم نمىيابم نشان
هر كسى از تو نشانى داد باز * خود نشانت نيست ، اى داناى راز
من چه گويم چون نيائى در صفت * چون كنم چون من ندانم معرفت
واصفان را وصف أو در خورد نيست * لايق هر مرد وهر نامرد نيست
عجز از آن همشير شد با معرفت * كو نه در شرح آيد ونه در صفت
هر چه أو موصوف شد آن كي بُوَد * با منت اين گفتن آسان كي بُوَد
آن مگو چون در أشارت نايد أو * دم مزن چون در عبارت نايد أو
نه أشارت مىپذيرد نه بيان * نه كسى زو علم دارد نه نشان
گر تو اى دل طالبى در راه أو * مينگر از پيش وپس آگاه رو
سالكان را بين به درگاه آمده * جمله پشت تا پشت همراه آمده
قسم خلق از وى خيالي بيش نيست * زو خبر دادن محالى بيش نيست
گر به غايت نيك وگر بد گفتهاند * هر چه زو گفتند از خود گفتهاند
برتر از علم است بيرون از نشان * ز آنكه در قدسىِّ خود أو بي نشان
صد هزاران بار از جان برتر است * هر چه خواهم گفت أو زان برتر است
عقل در سوداى أو حيران بماند * جان ز عجز انگشتْ در دندان بماند
زو نشان جز بي نشانى كس نيافت * چارهاى جز جانفشانى كس نيافت
ذرّه ذرّه در دو گيتى وهم توست * هر چه دانى از خدا آن فهم توست
تو بدو بشناس أو را نه به خود * راه از وخيزد بدو ، نه از خرد
عقل را بر گنج وصلش راه نيست * جان پاك آن جايگه آگاه نيست
چيست جان در راه أو سرگشتهاى * دل جگر خوارى به خون آغشتهاى
تو مكن چندين قياس اى حق شناس * ز آنكه نايد كار بىچون در قياس
در جلالش عقل وجان فرتوت شد * عقل حيران گشت وجان مبهوت شد
چون نبرد از أنبيا واز رسل * هيچكس يك جزء پى از كلّ كلّ
جمله عاجز روى بر خاك آمدند * در خطاب « ما عرفناك » آمدند
من كه باشم تا زنم لاف از شناخت * آن شناخت أو را كه جز أو ناشناخت