من ندانم چاره جز بيچارگى * كشتهء حيرت شدم يكبارگى
اى خرد در راه تو طفل بشير * گم شده در جستجويت عقل پير
نه تو در علم آيى ونه در بيان * نه زيان وسودت از سود وزيان
نه ز سودى هرگزت سودى رسد * نه ز فرعونت زيان بودى رسد
اى خدايا بىنهايت جز تو كيست * چون توئى بيحدّ وغايت جز تو كيست
در چنان ذاتي منْ إبله كي رسم * ور رسم ذاتي منزّه كي رسم
يا اله العالمين فرياد رس * دست بر سر ماندهام همچون مگس
چشم من گر مىنگريد آشكار * جان نهان ميگريد از شوق تو زار
پادشاها دل به خون آغشتهام * پاى تا سر چون فلك سرگشتهام
گفتهء من با شما امروز وشب * يك نفس فارغ مباشيد از طلب
چون چنين با يكدگر همسايهايم * تو چو خورشيدى وما چون سايهايم
چه شود اى معطى بي مايگان * كر نگه دارى حق همسايگان
با دل پر درد وجانى بىدريغ * ز اشتياقت أشك مىريزم چو ميغ
رهبرم شو ز انكه گمراه آمدم * دولتم ده گر چه بيگاه آمدم
هر كه در كوى تو دولت يار شد * در تو گم گشت وز خود بيزار شد
نيستم نوميد وهستم بىقرار * بو كه در گيرد يكى از صد هزار
اى گنه آمرز عذرآموز من * سوختم رحمي نما بر سوز من
من زغفلت صد گنه را كرده ساز * تو عوض صد گونه رحمت داده باز
عفو كن دون همّتيهاى مرا * محو كن بي حرمتيهاى مرا
مبتلاى خويش وحيران توام * گر بد وگر نيك ، هم زان توام
گر تو خوانى نا كسى خويشم دمى * هيچكس در گرد من نَرْسَد همى
من كه باشم تا كسى باشم تو را * اين بسم گر نا كسى باشم تو را
كي توانم گفت هندوى توام * هندوى خاك سگ كوى توام
اى ز فضلت نا شده نوميد كس * حلقهء داغ توام جاويد بس
هر كه را خوش نيست دل در درد تو * خوش مبادش ز آنكه نَبْوَد مرد تو