چه بانوئى كه به خورشيد خون گرفتهء عشق * به قدر وسعت هفت آسمان محبّت داشت
دل تو بود پر از شور و اشتياق حسين * كه لحظه لحظهء عمرت ازين حكايت داشت
حسين نيز به شايستگى نثار تو كرد * هر آنچه عاطفه و التفات و رأفت داشت
نبود حاجت بوسيدن گلوى حسين * حسين با تو هزاران هزار صحبت داشت
حسين از تو جدايى نداشت در هر حال * مگر به خاطر انسى كه با شهادت داشت
چراغ آخرتش باد شاعرى كه سرود * دو مصرعى كه در او يك جهان طراوت داشت
« نه ذو الجناح دگر تاب استقامت داشت * نه سيّد الشهدا بر جدال طاقت داشت »
ستارهء سحر تو كه روى خاك افتاد * هزار و نهصد و پنجاه و يك جراحت داشت
من و مكارم اخلاق زينبى هيهات ! * كجا برابر خورشيد ذرّه جرأت داشت
تو آن يگانه اسيرى كه در چهل منزل * به دوش خستهء خود كوهى از رسالت داشت
تو آفتاب حقيقت شدى به بزم يزيد * كه سعى بيهده در محو واقعيّت داشت