خاك رواق درگهش از بوسهء ملك * چون دامن سپهر برون اختر آورد
آن كس كه داد در دل خود جاى حبّ او * همچون خليل گُل به كف از آذر آورد
باب نجات تا بگشايد به روى خلق * او را خداى شافعهء محشر آورد
او شرزه شير بيشهء فضل و شجاعت است * زشت است كس به لب سخن از مضطر آورد
جز او كه بود تا كه به طوفان حادثات * از صبر بر سفينهء غم ، لنگر آورد
از آن به بطنِ مام ، حقش دختر آفريد * تا بهر شاه تشنه لبان خواهر آورد
آمد به قتلگه سوى نعش برادرش * چون عاشقى كه رو به سوى دلبر آورد
در خون و خاك غوطهورش ديد آن چنان * كز پرنيان سرخ كسى بستر آورد
گفتا ز جاى خيز برادر نظاره كن * بر ما چه اين سپاه ستم گستر آورد
ظلمى كه اين سپاه به آل تو كرده است * كى كافر اين ستم به سر كافر آورد
« طائى » نه قابل است بدان ضعف معنوى * تا مدحت و ثناى تو در دفتر آورد « * »
هامش
* ديوان طائى شميرانى ، جلد دوّم ، بخش قصايد ، تبريز ، 1366 ه . ش ، ص 196 .