شاهى كه بود رويش در چرخ امامت ماه * نامش حسن و حسنش آيينهء ذات اللّه
فرماندهء هفت اختر برپا كن نه خرگاه * آن سيّد عالى قدر آن سرور عالى جاه
آن شاه فلك اورنگ آن مير مَلَك افواج
بگرفته ز حلم او شرع نبوى رونق * هر سوء ز وى بيرون هر قدس به دو ملحق
گر خلقت او خواهى از نور خدا مشتق * ور رتبهء او جويى هم از حق و هم با حق
نى در صفت افراد نى در روش ازواج
بى مرحمتش در باغ از خاك نرويد گل * بى جلوهء او بر گل ، شيدا نشود بلبل
آوا نكشد قمرى غوغا نكند طغرل « 2 » * شهلا نشود نرگس بويا نشود سنبل
دلكش نشود گلبن قامت نفرازد كاج
افغان كه پس از بابش غم بر اثر غم ديد * زندانِ بلا بر خود ويرانهء عالم ديد
اندوه پى اندوه ماتم پى ماتَم ديد * وز امّت بىپروا بس جور دمادم ديد
روزش به نظر آمد چون شام غريبان داج « 3 »
آوخ كه دل زارش از درد و غم آزردند * از زير قدومش گه سجّاده ز كين بردند
هامش
( 2 ) - طغرل ( بر وزن بلبل ) : پرندهاى است همچون باز و شاهين .
( 3 ) - داج : تاريك .