واعظ قزوينى قرن يازدهم هجرى
54 در مدحت پيشواى به حق ناطق حضرت امام جعفر صادق ( ع )
شور عشق است بر سر منِ زار * يا طبيبى است بر سر بيمار « 1 »
بر سر عاشق آتش عشق است * يا طبقهاى نور گشته نثار ؟
دود آه است از دل عارف * يا كه ابرى به روى دريا بار ؟
تار اشك است ، يا ز ديدهء دل * نگه حسرت از پى دلدار ؟
راز عشق است ، يا كه يوسف حسن * مىكند جلوه بر سر بازار ؟
جان من ! تن به سيل گريه بده * چشم من ! كم مباش ز ابر بهار
شورش عشق ، گريه پُر خواهد * اين نمك آب مىبرد بسيار
رگ و پى در گرفته ز آتش عشق * بر تنت به ز جامهء زر تار
تا كى از شانه ؟ جسم ساز چو موى ! * چند از سرمه ؟ چشم كن خونبار
جامه بر تن دَرَدْ حباب صفت * هر كه دارد هواى آن دلدار
هيچ از نعمت جهان كم نيست * عاشقان را ز دولت غم يار
آگهان را نظر به دنيا نيست * خواب ديدن نيايد از بيدار
جان من ! تن به خاكسارى ده * كه به خاك است عاقبت سر و كار
هامش
( 1 ) - اين قصيده را شاعر به اقتفاى قصيدهء سنائى سروده است با اين مطلع :طلب اى عاشقان خوش رفتار * طرب اى نيكوان شيرين كار