فرو هشته از علم برقع به روى * نبوده چو جاهل خليع العذار
مبارز چو روباه گمراه بود * ز شمشير آن شير در كارزار
اگر كارزار على نيستى * شدى اهل اسلام را كار ، زار
سپر بود در پيش دين تيغ او * همى كرد در راه حق جان سپار
به مردى حديث على گو ، مگوى * كه رستم چه كردست و اسفنديار
مريد على باش نه خصم او * كه اين در جوالست و آن در جوار
چو گويى به علم على بود كس * خرد گويد از روى من شرم دار
سرافراز از اصحاب و ز اهل بيت * همى كن ز هر يك جدا افتخار
و ليكن يقين دان كه فاضلتر است * محمّد ز پنج و على از چهار
چو باغيست دين و پيمبر درخت * شريعت چو شاخ و امامان چو بار
مبين دشمنان على را ؛ چرا * كه بىنور باشند اصحاب نار
ببين شيعتش را كه ديده نهاى * جمال جوانان دار القرار
سپاه هُدى را كفايت بود * على پهلوان و نبى شهريار
على چون محمّد نگويم كه هست * رَهى چون بود چون خداوندگار
ولى گويم از امّتش بهتر است * يكى مرد باشد فزون از هزار
ز بعد على يازده سيّدند * به ميدان دين در ، ز عصمت سوار
ز جدّ و پدر يافته علم دين * نه از روزگار و نه ز آموزگار
يكى مانده زيشان نهان در جهان * جهانى ازو مانده در انتظار « 2 »
* * *
مرتضى بايد كه بعد از مصطفى فرمان دهد * تا بدين در علم دارووار او درمان دهد
هر كه منبر جز على را سازد او باشد چو آن * كس كه مصحف را به دست كودك نادان دهد
هر كه دين آور بود در حق به حق پرور شود * هر كه دريا برشود كشتى به كشتيبان دهد
اى كه اندر دين على را باز پس دارى همى * اين چنين رخصت به دستت ديو پردستان دهد
من نگويم مرتضى را تو نمىدانى امام * كاين زيادت بر تو بستن علم را نقصان دهد « 3 »
هامش
( 2 ) . ديوان قوامى رازى ، صص 141 - 143 .
( 3 ) . همان ، ص 111 .