چگونه شمشير زهرآگين پيشانى بلند تو ، اين كتاب خداوند را ، از هم مىگشايد چگونه مىتوان به شمشيرى ، دريايى را شكافت !
به پاى تو مىگريم با اندوهى والاتر از غمگزايى عشق و ديرينگى غم براى تو چشمِ همهء محرومان مىگِريم با چشمانى : يتيمِ نديدنت گريهام ، شعر شبانهء غم توست . . .
هنگامى كه به همراه آفتاب به خانهء يتيمكان بيوه زنى تابيدى و صَولتِ حيدرى دستمايهء شادى كودكانهشان كردى و بر آن شانه ، كه پيامبر پاى ننهاد كودكان را نشاندى و از آن دهان كه هَرّاى شير مىخروشيد كلمات كودكانه تراويد ، آيا تاريخ ، به تحيّر ، بر دَرِ سراى ، خشك و لرزان نمانده بود ؟
در احُد كه گلبوسهء زخمها ، تنت را دشت شقايق كرده بود ، مگر از كدام بادهء مهر ، مست بودى كه با تازيانهء هشتاد زخم ، بر خود حدّ زدى ؟
كدام وامدارتريد ؟
دين به تو ، يا تو بدان ؟
هيچ دينى نيست كه وامدار تو نيست
مناقب علوى در آئينه شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 397
مساهمون: ابوالقاسم رادفر
ص٣٩٧